رویش نوشته برای شستن لباس ها با دست، یک پیمانه از نرم کننده را با ده لیتر آب مخلوط کرده، بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی خشک نمایید.
یادت هست در فیلمی، خانم مسنی لباس های باران زده ی محبوبش را اتو می کشید تا راهی اش کند، تا محبوبش وقت رفتن سردش نباشد؟ یادت هست که تا آخر هم سکوتش را نشکست؟ حرف دلش را به طرف نگفت هیچ وقت؟ پشتش را کرد به پسر جوان. لباس هایش را اتو کشید تا خشک شوند و یواشکی شاید، بغضش ترکید.
پیرهن ات بوی تو را نمی داد. دردِ چلاندنِ آبِ یخ و اسانس مصنوعی خوش بو از آن با انگشت های زخمی، نمی دانم چه فایده ای داشت. حجم خیس و سرد و سنگینی که افتاده گوشه ی لگن پلاستیکی. هم وزن جگر خام.
شاید بنا بود خیساندن آن با آب سرد و مایع نرم کننده، چنگ زدن به آن، چلاندنش بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی دوباره، بوسیدن آنجا که جای گردن است و آنجا که جای شانه، صاف و مرتب پهن کردنش روی بند... محبتی باشد که دیگر نمی توان به خودت کرد. کاری که پنهان کند این ناتوانی را. حواس را پرت کند از سیاهچال های عمیق دلتنگی. یک طوری پر کند این سکوت را.
کاش که سردت نباشد، بلند بالای غایبم.
اخم می کنی. کج و زیر چشمی به او نگاه می کنی. یا نه؛ ته ابروهایت را بالا می اندازی، به او لبخند می زنی. یا که صورتت را جلو می بری... خیلی جلو. زیادی جلو. آن قدر که تصویر دِفرمه ای از خودت ارائه دهی. لب هایت را می گزی، پوست چانه ات را می کشی. یا چانه را پایین می آوری و خیره می شوی به او، چشمانت را تنگ می کنی. فقط کمی. آن قدر که خط باریکی زیر پلک پایینت بی افتد. این خط صورت تو را دل نشین تر و مهربان تر می کند. می خندی، بی صدا و با کرشمه. خودت را دوست داری... شاید هم حالت خیلی خوب نباشد. صورت زنی را به خود بگیری که ستم دیده و تلخ است. گودی زیر چشمانت اولین جیزی باشد که از چهره ات می بینی. سرخی چشمانت. اشکی که با خیره شدنت به او آرام آرام چشم های غمگین ات را می گیرد، و شاید آرام پایین بی افتد. نمایشی و تاثیر گذار. رو بر گرداندن ات هم مهم است. آن طور به او پشت می کنی و دور می شوی که به زعم خودت زیباترین حالت توست، از پشت کردن و دور شدن.
هر کس در خلوت خودش و جلوی آینه، صورتی دارد که به نظرش بهترینِ اوست. وقتی در اتاقی با آینه ای تنها هستیم بین صورت ما و آن صفحه اتفاقات جالبی می افتد. تفسیر ما از بهترین حالتمان. یا حتی شوخی های ما با خودمان؛ صورت های خنده دار و یواشکی، که رویمان نمی شود دیگران از ما ببینند. یا کارهایی که به چشم دیگری دلپذیر نیست، اما آینه ما را به آن ها وسوسه می کند. مثل ور رفتن با جوش هایمان، بیرون کشیدن تکه ای غذا از لای دورترین دندان هایمان، یا پیدا کردن قسمت خشکی زده ای لای موهایمان. ما به آن صفحه ی جیوه ای اطمینان داریم.
من بیست سال است که در ساختمانی زندگی می کنم، با آسانسوری که دور تا دور آن آینه است. بچه که بودم، مادرم از ترس این که روزی درِ آسانسور باز شود بی آن که خودش به آن طبقه رسیده باشد، و من به آن گودال سیاه پا بگذارم، می گفت: "تا وقتی عکس خودتو تو آینه ندیدی سوار نشو. صبر کن تا مطمئن بشی خودتو دیدی." و من (همچنان که مادرم، و پدرم) سال های سال است که با باز شدنِ در آسانسور، اولین چیزی که به آن چشم می دوزم تصویر خودم است در آینه. آینه هایی که دور تا دور آسانسور را گرفته اند و به من این امکان را می دهند که پیش از خارج شدن از خانه، ظاهر عزیز خودم را از چند وجه مورد بررسی و ارزیابی قرار بدهم. عادت شده. حتی وقتی به خانه بر می گردم، تمام زمان کوتاه انتظارم برای رسیدن به طبقه ی خودمان را صرف پرداختن به خودم می کنم در همان آینه. صرف همه ی آن کارهایی که در پاراگراف اول شرحش رفت. صرف ساختن آن صورت های غریبه ای که خودم را برای خودم جالب تر کند، یا لا اقل به عنوان یک بازی مازوخیستی، حالم را از خودم به هم بزند.
بیست سال. کم حرفی نیست. از دختر بچه ای که قدش سخت به این آینه می رسید، تا حالا که زن جوانی به آن نگاه می کند. بیست سال با هزار حال و هوای متفاوت از خانه رفته و به خانه برگشته ام. و این آینه صورت های زیادی از من دیده است. و حتماً از بقیه هم. (من و مادرم وقتی با هم سوار این اتاقک می شویم، طی یک رفتار شرطی ناگفته، هر دو حرف هایمان را قطع می کنیم و به یکی از آینه ها می چسبیم. من به راستی و او به چپی. وقتی پدرم همراه ماست، او آینه ی وسط را می گیرد.)
حالا من را تصور کنید که شش ماه پیش، توی آسانسور، وقتی با اعوجاج دیگری از خودم وداع می کردم، چشمم به یادداشت کوچکی روی دیوار اتاقک افتاد: "این آسانسور مجهز به دوربین مدار بسته است و تصاویر آن ضبط می شوند."
مثل برق گرفته ها اطرافم را نگاه کردم و دیدمش. کنج سمت راست سقف، یک جسم کروی سیاه. دوربینی که رازهای بزرگ من و دیگران را ضبط می کند، تا دیگر کسی نتواند با کلیدش روی دیوارهای آسانسور برای مدیریت ساختمان فحش بنویسد.
تا مدت ها نتوانستم در خاطرم نگه دارم که پا به آسانسوری می گذارم که دوربینی در آن هست. هنوز هم نتوانسته ام. عادت ندارم. من و آینه هزار جور بازی شرم آور می کنیم و من در لحظه ی پیاده شدن به یاد می آورم که تصاویر احمقانه ام ضبط شده اند. بعد سعی می کنم بازی هایمان را به یاد بیاورم تا بفهمم خسارت این آبروریزی چقدر می تواند باشد. هر بار خودم را متقاعد می کنم که خجالتی ندارد، و من که کار بدی نکرده ام. صرفاً اگر کسی این تصویرها را نگاه کند خواهد خندید و فکر خواهد کرد من از حضور آن دوربین خبر نداشته ام، پس بدون رودبایستی جوش هایم را فشار داده ام یا مثل دیوانه ها چیزهایی گفته ام که او نمی شنود و نمی داند دیالوگ های من بوده اند. هر بار به خودم می گویم که مهم نیست. چراکه از میان تک و توک دفعاتی که حواسم را جمع کرده و با آگاهی به آن اتاقک پا گذاشته ام، زمان هایی بوده که نتوانسته ام تحمل کنم و بعد از چند ثانیه به دوست عزیز بیست ساله ام چسبیده ام.
اما نتیجه ی حضور آن چشم بدجنس و سیاه، با این که نتوانست رفتار تنهایی های من را در فضایی بسته تحت تاثیر قرار دهد، باعث اتفاق عجیب تری شد... معذب بودم. معذب بودم و نمی دانستم چرا. جلوی آینه ی دستشویی خانه ی خودم. جلوی آینه ی دم درِ خانه ی دوستم. جلوی آینه ی اتاق پرو یک مانتو فروشی، جلوی آینه ی گریم، جلوی آینه ی کوچک رژ گونه ام، و جلوی دیواری آینه ای، که کنار میز ناهارخوری خانه ی یکی از دوستانم قرار دارد، و از آن به بعد پشت به آن می نشینم تا از شر نگاه های خودم در امان باشم. و همین بار آخری که دور آن میز غذا می خوردیم، نگاهم به دوست دیگری که روبروی من نشسته بود افتاد، که در فاصله ای که دیگران سر گرم حرف زدن بودند، پوست دماغش را کشید، اخم عجیبی کرد، لبهایش را کمی جمع کرد، و حالت خنده داری به خودش داد که تصور او بود از نهایت جذابیت و دلربایی اش. او بود که رو به آن آینه نشسته بود.
اما من، من که سال ها اطمینان و صداقتم را روی آینه ای سرمایه گذاری کردم که بعد از بیست سال با چشم سیاه و کریهی به من رکب زد، و باعث شد به مسخره بودن خودم و دنیای یواشکی ام پی ببرم، و من را در چشم خودم به یک احمق ظاهربین تنزل داد... حالا جلوی تمام آینه های دنیا معذبم، عضلاتم منقبض است، بدون این که بخواهم سعی دارم سنگین و موقر باشم، و کمتر خودم را نگاه کنم... جز یکی. همانی که به اصالت هر آن چه که شاید هم ایراد من بود گند زد: خود کذایی اش.
نمی دانم اولین بار به فکر چه کسی خطور کرد که چراغ های رهنمایی سر چهار راه ها بهتر است ثانیه شمار داشته باشند. اما حدس می زنم دلیلش این بوده که آدمیزاد پشت فرمان که نشسته تکلیف خودش را بداند. وقتی از دور به چهار راه نزدیک می شود بتواند حدس بزند که تا رسیدنش به تقاطع آیا چراغ سبز می ماند یا خیر، و آیا بهتر است به نیش ترمزی اکتفا کند یا اینکه باید قید رد شدن را بزند و با آرامش بایستد. پشت چراغ قرمز بداند که چقدر باید معطل شود و در نتیجه گوش به زنگ باشد که از کی دنده را جا بیندازد که وقت بقیه تلف نشود، یا این که اصلا ترمز دستی را بالا بکشد و با خیال راحت لحظه ای سرش را تکیه دهد و چشمانش را ببندد و نفس عمیقی بکشد.
فلسفه ی این که برای هر وضعیتی شمارش معکوسی وجود داشته باشد یحتمل این است که نسبت به فرصت ها و محدودیت های خودمان آگاه باشیم و با درایت و تمرکز بهترین استفاده را از آن وضعیت بکنیم. این همان چیزی است که آدمیزاد به آن می گوید: تکلیف خود را دانستن.
نزدیک به نیم ساعت است که مانده ام پشت چراغ یکی از چهار راه های شلوغ مرکز شهر. تا چشم کار می کند بدنه ی آهنی ماشین ها را می بینم و چراغ های ترمز شان را. و دور تر از همه چراغ راهنمایی را که پشت هم برای خودش سبز و قرمز می شود و ما همین طور سرجایمان می مانیم و فقط مدت ها بعد از سبز شدنش یک تکانی می خوریم و قدمی جلوتر می رویم. چراغ، از آنهایی نیست که با اولین نم باران قاطی می کند و شماره هایش پس و پیش می شوند یا حروف بی معنی po روی آنها نقش می بندد، یا که اصلاً از کار می افتد و ماشین ها در هم گیر می کنند و مردم خودشان باید واسطه شوند برای نجات خودشان. خدا را شکر سالم است. فقط عادلانه نیست. سبز بودنش سی ثانیه طول می کشد و قرمز بودنش صد و هشتاد ثانیه. شاید هم عادلانه هست. شاید آن بیچاره های دیگر، مسیر به مراتب بدتری را پشت سر گذاشته اند و این آنها را محق می کند که هر سی ثانیه یک بار، صد و پنجاه ثانیه بیشتر از ما فرصت رهایی داشته باشند.
به هر حال من تا حالا دورتر از آن بودم که بتوانم اعتراضی به وضع داشته باشم. حالا که فقط چند ردیف ماشین مانده تا به چهارراه برسم، حواسم بیشتر به چراغ است و کم کم دارم انتظار را احساس می کنم. می توانم افسر ریزه میزه ای را ببینم که کنار چراغ ایستاده و برای ماشین ها دست تکان می دهد. عینکی است و نمی توانم حدس بزنم کجا را دارد می پاید. اما حرکت دست هایش بیش از این که راهنمای راننده هایی باشد که حواسشان به هیچ چیز نیست غیر از آن شماره های معکوس، شبیه دست تکان دادن و آرزوی موفقیت برای ماست.
سبز است. شکی نیست که سبز است. شکی نیست که من این بار هم به رد کردن چهار راه نمی رسم. در عین حال شکی نیست که دفعه ی بعدی رد خواهم شد. دفعه ی بعدی، یعنی صد و هشتاد ثانیه به علاوه ی ده ثانیه ای که از سبز بودن چراغ باقی مانده. همان طور که گفتم "تکلیف روشن" اگر هیچ فایده ای برای انسان نداشته باشد، دست کم خراب شدن اعصاب او را به تعویق می اندازد. پس با تک رقمی شدن شماره ها دنده را خلاص می کنم، آماده ی این که به فاصله ی یک یا دو ردیف ماشین پشت چراغ بمانم پایم را مماس با ترمز نگه می دارم... تا این که واقعه ای پیش پا افتاده و غیر منطقی تمام معادلات را بر هم می زند: چراغ سبز روی عدد 3 ثابت می ماند.
پایم را ناگهان از روی ترمز بر می دارم و نزدیک است بزنم به ماشین جلویی، این جاست که می فهمم جلویی متوجه فرصت دوباره ای که به ما عطا شده نیست. بوق می زنم، چشم می دوانم تا افسر را پیدا کنم، شاید بفهمم که آیا اوست که چراغمان را سبز نگه داشته است؟ و آیا اگر اوست که چراغمان را سبز نگه داشته، قصد دارد چقدر به ما فرصت بدهد؟ دستش روی کلید هست یا نه، دستش به سمت کلید می رود یا نه؟ وقت نمی کنم که ببینم، پشت سری من هم برای من بوق می زند. پایم را می گذارم روی گاز، یکی از بچه هایی که گل و دستمال کاغذی می فروشند محو شمردن پولهایش شده و راه را بسته، دیر می فهمد که باید بپرد عقب. می پرد. به من فحش می دهد. دختر و پسر جوانی آرام و دست در دست از روی خطوط عابر می گذرند، در حالی که چراغ ما سبز است، هنوز سبز است... این 3 تا کی می ماند؟ تصویرها اسلوموشن می شوند و کش می آیند، استرس نرسیدن به چراغ سرم را داغ می کند، مثل جلویی ها و عقبی ها، دستم را می کوبم روی بوق، نگه می دارم، دختر بر می گردد و صورتش را مچاله می کند و بی آنکه دست از دست پسر بیرون بیاورد می گوید:"وااای...مرض!" چشمانم سیاهی می رود و سرم را از شیشه بیرون می کنم و فریاد می کشم:"خفه شو!" پایم را چنان روی گاز فشار می دهم که ماشین از جا کنده می شود، می پیچم جلوی یک راننده ی عاصی دیگر و او را پشت چراغ جا می گذارم و نفسی می کشم از ناباوری این که رد شدم.
این کارها را من کردم. منی که تا قبل از این محترمانه پذیرفته بودم که چراغ، چراغ است، سبز و قرمز می شود و ما تابع آن هستیم. فکر کردم شاید بهتر بود آدم تکلیف خودش را نداند، تا این که فکر کند می داند و در آخرین لحظه اتفاقی خلاف روال او را تبدیل به کسی کند که از مدنیت خودش، این قدر دور است. اگر می شد که چراغ ها ثانیه ها را نشمارند، یا اگر می شد تنها به ریاضی آن ها اطمینان کرد، و تبدیل شدن 3 به 2، و 2 به 1 و بعد 0 در یک شمارش معکوس، چیزی نباشد که بتوان خلافش را ثابت کرد...
پی نوشت: دوستی داشتم که با یکی از این تورهای مسافرتی، همراه با هم وطنان بسیاری به آنتالیا رفته بود. ده روز اقامت در فلان هتل، همراه با صبحانه و ناهار و شام و نوشیدنی رایگان و نامحدود، فلان تومان. رایگان و نامحدود... یعنی هرگاه خواستید چیزی بخورید یا بنوشید، فقط اعلام کنید. دوستم می گفت که بعضی از هم وطنانمان هر بار به جای سه نوبت نوشیدنی می گرفتند و می گذاشتند توی اتاقهایشان. خیلی بیشتر از آن مقداری که فرصت نوشیدنش را داشتند. آخر هم همه را گذاشتند توی اتاق ها و برگشتند خانه. چرا؟