تبليغاتX
spotlight

 

 

  توی دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلویزیون آن روزها، یک جور خاصی کج می ایستاد... انگار که بخواهد راهش را بگیرد و برود. اما قبلش حرفی را یادش می آمد و  پا شل می کرد، یک دستش را می آورد بالا، انگشت اشاره اش را می گرفت رو به "عاطفه"، ابروهایش را می داد بالا، طوری که می رفتند زیر چتری های لخت و پر کلاغی موهای پرپشتش، سرش را تکان می داد  و با توپ پر می گفت:" هر کاری می خوای بکن، ولی..." چند بار نرم و تند تند پلک می زد، صدایش را می آورد پایین و از ته گلو می گفت:" قهر نکن!" ... بعد لبش یک کمی می لرزید، انگار بخواهد چیز دیگری هم بگوید... نمی گفت. سرش را با حرکت ریزی تکان می داد و  نور روی موهایش برق می زد. سکوت می کرد. دستش را می انداخت. این پا و آن پا می کرد. شانه های پهنش را می داد عقب، نگاهش را از عاطفه می گرفت، می چرخید و می رفت.

 

ما هم می مردیم... می مردیم.

 

  خسرو شکیبایی عزیز!  از تو ممنونم به خاطر آن شانه های پهن، آن سر تکان        دادن ها...

 و عمری که برای ما صرف کردی.

از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز.

 

خداحافظ

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 13:26  توسط ترانه علیدوستی  |