چند روز پیش رفته بودیم تجریش. بازار شلوغ بود و هوا خوب بود و شب عید بود و همان بوهای معروف می آمد و همه ی آن چیزهایی که فروغ فرخزاد گفته. ماهی فروش ها سرحال بودند و عطار و بقال خوش اخلاق و میوه فروش بلند تر داد می زد و سبزه و سنبل غوغا می کرد. باد سردی می آمد اما آفتاب چشم را می زد و کوهها حسابی معلوم بودند.
یک عالمه خرید کرده بودیم و سرخوش از اینهمه تحول راه افتادیم به سمت ماشین که سر کوه پارکش کرده بودیم. مادرِ دوستم آرام تر از ما می آمد و دوست تازه از سفر برگشته ام مدام از در و دیوار عکس می گرفت. عادت کرده. عید که می شود می آید ایران، می رود تجریش از مردم عکس می گیرد.
کنار میدان، روبروی فروشگاه کفش ملی، یک چادر موقت برزنتی برپا بود و بر فرازش پارچه ای پر پر می زد که روی آن نوشته شده بود: طرح استقبال از بهار.
دوستم را صدا زدم. همین چند روز پیش با دیدن بیلبوردی با همین جمله یک ساعت توی ماشین خندیده بودیم. بی خودی.
سرک کشیدیم توی چادر. میزی آنجا بود و یکی دو صندلی پلاستیکی. زنی با مانتو و مقنعه ی مشکی نشسته بود روی یکی از صندلی ها و ما را نگاه می کرد. شاید هم پشت سر ما را نگاه می کرد. شبیه کسی نبود که توی آن چادر مسئول چیزی باشد. شبیه کسی بود که منتظر اتوبوس بوده و پاهایش درد گرفته، یا از دیر کردن شوهر سر به هوایش ذله است و نشسته خستگی در کند. این پا و آن پا کردیم و پرسیدیم:" ببخشید، طرح استقبال از بهار یعنی چی؟"
بدون اینکه صورتش تکانی بخورد گفت:" ما پایگاه هستیم."
من و دوستم بی حرکت به او چشم دوختیم و چند بار پلک زدیم.
گفت:" بچه ها می آیند اینجا، نقاشی می کشند، جایزه می گیرند، می روند."
چند بار به زن، میز سفید، و زمین خاکی چادر نگاه کردیم. دوستم دوربینش را در آورد. بعد یک کمی فکر کرد، و دوباره آن را گذاشت توی کیفش.
وقتی به ماشین رسیدیم، نفسمان از سر بالایی و خنده بریده بود و محکم دلمان را گرفته بودیم و جلوی اشکهایمان را نمی توانستیم بگیریم. به این خاطر که زنی که پایگاه بود و از مستقبلین بهار بود و این کار را با نقاشی های نکشیده ی بچه های غیبی می کرد و به آنها جایزه نمی داد، به خودش یک نفر می گفت:"ما".
اشکهایمان را که پاک کردیم مادر دوستم را دیدیم که بدون اینکه متوجه من و او و ماشین بشود دارد سر از دربند در می آورد.
عنوان از شعر "آن روزها " - فروغ فرخزاد
صورتش خیلی خوشگل بود. زیر چشمهایش پف داشت و لبهایش خیلی کوچک بودند و موهای کوتاهش لخت و پوستش سفید و صاف. زن کپلی بود. دستهای مهربانش با آن انگشتهای کوچک و باوقار و زنانه، جوری فنجان قهوه را سبک و نرم بین زمین و هوا نگه می داشت، که آرزو می کردی کاش جای آن فنجان بودی. فنجان انگار رام می شد توی دستش. انگار خوابش می برد. وقتی بالاخره به حرف می آمد، وقتی چیزی می دید توی فالت، ابروهایش معصومانه اخم می کردند و صدایش آنقدر آرام و مادرانه برایت از رازها می گفت که عشق می کردی اگر آینده ی غریبه ات همین حالا توی دست های او باشد.
اسمش رویا بود.
دوست عمه ام بود و فال مامان ها را می گرفت. باباها را هم. بچه بودیم. اما نه آنقدر بچه که نفهمیم این حرف ها را. آخر شب که نوبت فال گرفتنشان می شد ما هم دلمان می خواست همان دور و برها بنشینیم، مبادا که مادر و پدرمان رازی داشته باشند که ما ندانیم. مبادا نفهمیم کی سفر در پیش داریم و کی پول دست آنها می رسد. که بچه هایشان که ماها بودیم چکاره می شوند و ته دلمان – ما که دختر بودیم- دلمان می خواست به مادرهایمان بگوید که کی شوهر می کنیم و ما بشنویم.
پایش را می انداخت روی پایش و من که کنار دختر عمه ام و دخترِ او و دختر یکی دیگر نشسته بودم روی فرش، خیره می شدم به مچ سفید و نرم پایش که از زیر دامنش آمده بود بیرون. به کفش ظریفش که پاشنه اش باریک بود... هر از گاهی سرش را می آورد بالا و از بین برادرهایمان که طرف دیگر خانه موی هم را می کشیدند، پسر خودش را سرزنش می کرد که کوچکتر از همه بود، و ما دخترها، روی فرش جا به جا می شدیم... چشم غره می رفتیم به برادرها، رو به او می کردیم، خوشحال از اینکه بچه های خوبی هستیم و مؤدبیم و پیش مامان ها نشسته ایم و او از ما راضی است.
رویا، که سالها بود او را ندیده بودم، دی ماه امسال دختر بیست و سه ساله اش را از دست داد. بر اثر بیماری عجیبی شبیه به سرطان، که نمی دانم چه بود و دانستنش هم زیاد فرقی به حال کسی نکرد. گویا نوروزی که در پیش است، به اصطلاح می شود "عید اول" او. عید اول او بدون دخترش.
روزی که رفتیم دیدنش، و محکم بغلش کردم، و محکم بغلم کرد... طولانی و ساکت، یادم آمد آرزویم را برای بغل کردنش. بغلش دقیقاً همانطوری بود که آن روزها فکر می کردم. درست فکر کرده بودم. جادار و گرم و مهربان بود و اینبار پر از درد و بیش از آن، با ذره ذره ی وجودش، مادر.
من یک بنفشه ی افریقایی دارم. چاق و چله و سرحال. دوستانم همه می دانند چقدر عاشقشم. سال پیش یک برگش را چیدم و سبز کردم و روی چشمم از نوزادش نگه داری کردم و حالا، او برای خودش صاحب گلدان کوچکیست و ده تا برگ دارد زیر سایه ی مادر قد بلندش. بنفشه ام – از وقتی گذاشتمشان کنار هم انگار- به چنان سرعتی رشد می کند و فربه می شود که جا می مانم از عوض کردن به موقع گلدانش.
دل نگرانی خنده دار هر روزه ام، گل دادن این دوتاست. بزرگه که آنقدر برگ داده که نور به غنچه هایش نمی رسد. هر چه خلوتش می کنم مبارزه می کند و بیشتر برگ می دهد. امیدم به کوچکه است.
اما هر روز، بالای سرش که می روم و دست به برگهایش می زنم که خشک نباشد، یاد رویا می افتم. اصلاً هر وقت کنار هم می بینمشان یاد رویا می افتم.
نمی دانم. رویا تنها مادر داغداری نیست که می شناسم... شاید اولین مادر داغداری است که می دانم چه می گذرد توی دلش. شاید این را هم نمی دانم.
اما ته دلم، هر بار نگران گلدان کوچکم هستم و انگشتهای سبزش را آرام توی دستم می گیرم... هر بار به خودم می گویم این کوچولو برایش زود است که بهار امسال گل بدهد و باید منتظر شوم تا –احتمالاً- شهریور، یک جای دلم بد دردی می گیرد از فکر روزهای اسفند زده ی مادری که خوب به یادش دارم.
من مادر نیستم. اما صبح ها، نگران نگاه می کنم هره ی پنجره را، چشم انتظار، که گلدانی که بانی اش بوده ام گل بدهد، غنچه ی بنفش کوچکی، فقط برای رویا.
باید سه سال پیش بوده باشد. سه سال پیش، سر سیاه زمستان. بد مرضی گرفته بودم. لوزه هایم چرک کرده بود و به قول مادر بزرگم "نه اینجور!". هر کدامشان شده بودند قد یک گردو. یک گردوی نشکسته.
پنی سیلین تجویز شده بود. پنج تا، روزی یکی. زدم. بدتر شد. رفتیم پیش پزشک دیگری. متخصص. گفت اوضاع خیلی خراب است. باید عملش کنی. نمی شد. دو هفته بعد سفر داشتم و باید می رفتم روی صحنه و دکتر می گفت تا آن موقع نمی توانی روی حنجره ات حساب کنی. قرار شد پنی سیلین ها ادامه پیدا کند. روزی دو تا، به مدت یک هفته. فقط می شد منتظر ماند و دید چه پیش می آید.
غذا نمی خوردم، چون رد شدن هر چیزی از راه گلو به شدت دردناک بود. حرف نمی زدم زیاد. بوی گندی پیچیده بود توی کله ام. بوی بد چرک. ساعت نه صبح می رفتم درمانگاه یک خیابان آن طرف تر، پنی سیلینم را می زدم. بر می گشتم خانه. سرم را یک جوری گرم می کردم که حواسم را از نگرانی هایم پرت کنم و از این حال بد. نمی توانستم. آینه را بر می داشتم و می رفتم جلوی پنجره. گلویم را نگاه می کردم. هیچ تغییری در کار نبود. هیچ بهبودی. نُهِ شب، دوباره می رفتم درمانگاه. عصبانی بر می گشتم. نفس عمیق می کشیدم. هیچ.
تا اینکه یک شب با وحشت پریدم از خواب. مدت ها بود این شکلی نصفه شب مادرم را صدا نزده بودم. دوید توی اتاق. گفتم نمی توانم نفس بکشم. دراز که می کشیدم لوزه ها از فرط ورمی که کرده بودند می چسبیدند به هم . سرم گیج می رفت از عصبانیت. گرسنه بودم، خیلی. نفسم بالا نمی آمد. می خواستم بخوابم، نمی شد. مادرم نگاهم می کرد و کاری از دستش بر نمی آمد. دو هفته ی دیگر اجرا داشتم. از سرما متنفر بودم و برف قطع نمی شد. زدم زیر گریه.
فردا صبح پدرم تا درمانگاه همراهم آمد. برف تازه قطع شده بود و احتمالاً تعطیل کرده بود کار و زندگی مردم را. آرام می راندیم روی آسفالتی که برف ها روی آن هنوز لیز و تازه بودند. مردم جا به جا ماشین ها را زده بودند کنار، پیاده شده بودند و به هم برف پرت می کردند. دوستشان نداشتم چون می خندیدند و پشتشان از برفی که توی یقه ی هم می کردند یخ می کرد. ماشین ها لیز می خوردند و راننده ها... خوشحال از این روز عجیب، به هم فحش نمی دادند و کسی عجله نداشت. روز قشنگی بود و همه یک نفر بودند و من یک نفر دیگر.
رادیو پیام حرف های قشنگ می زد. ترانه ای پخش می شد. پدرم گفت:" خدا بیامرزدش" نمی شناختمش. زمستون، تن عریون باغچه زیر بارون.
قیافه ی آن دو موجود زشت که راه حلقم را بسته بودند، هنوز خیلی خوب یادم هست.
چند هفته پیش، شب، دیر وقت، سوار ماشین شدم تا برگردم خانه. برف می آمد. ریز و تند تند. بزرگراه کش می آمد انگار و سکوتی که توی ماشین بود و پایی که نمی توانستم آنطور که می خواهم روی گاز فشارش بدهم، منگم کرده بود.
یاد لوزه های چرکی ام افتادم، که باید مال سه سال پیش بوده باشند. دو تا دایره ی سیاهِ بزرگ. سفت مثل سنگ. با لکه های سفید. سمج. به همان کوچکی، و تحملشان آنقدر سخت.
رد چرخ ماشینی که نمی دانم چه مدت پیش از من از آنجا گذشته بود را گرفته بودم و می رفتم. لوزه ها از جلوی چشمم نمی رفتند کنار. بزرگ می شدند. احساس می کردم توی حلقم هستند، توی ریه هام، توی قلبم. احساس می کردم تمام وجودم سیاه شده و سفت. تمام غصه هایم همان بوی بد را می داد. صدای ترانه ی آن روز برفی را می شنیدم از دور. درختا با پاهای برهنه زیر بارون... دانه های برف زیر نور تیر چراغ های حاشیه ی بزرگراه تار می شدند. پشت اشکی که جمع شده بود توی چشمم کج و معوج.
حالم خوش نبود اصلاً. مدت ها بود که خوش نبود. دارویی اثر نمی کرد روی مرضی که داشتم. منتظر فردا بودم و همان قدر هم می ترسیدم که فردایی در کار باشد... کسی نمی خندید توی خیابان و کسی توی دل من خندیدن را از یاد برده بود. پدرم روی صندلی کناری ننشسته بود و ترانه ای... در کار نبود ترانه ای.
همان شب نوشته بودم این پست را. همان شب هم اشتباهی پاک شده بود. چه می شد کرد؟ پنی سیلین هم وقتی نمی خواست اثر نمی کرد . ناتوانی تجربه ی عجیبی ست. عجیب است حتی اگر بدانی پایانی هم دارد. چون دانستنش هیچ وقت دردی را دوا نکرده. می دانم.
اما هیجانی که دارم، امروز، بابت یاد آوری یک لحظه است.
لحظه ی سرفه. لحظه ی سرفه ای که به یکباره شروع شد، شب قبل از سفر.
باور نکردنی و بی رحم بود و طولانی. و ناگهان تمام کرد همه ی کابوس را.
امروز. از پنجره نگاه کردم به اتوبانی که ماشین هایش سرعت گرفته اند، این آخر سالی. و درست مثل لحظه ی بعد از سرفه، چشمهایم خیس بود ، شقیقه هایم سرخ، جای زخم کهنه ای توی گلو داشتم ، اما راه نفسی... باز.
چه خوب که اسفند است.
" پیروزی هسته ای ایران مبارک"
پیروزی هسته ای... عزیزی در توضیح اینکه واژه هایمان٬ از حوزه ی معنایشان خارج می شوند و فقط و فقط کافی است پیامی را در کوتاهترین واحد زمانی منتقل کنند مثال جالبی می زد. این که روی یکی از این نمایشگرهای روی بزرگراه ها نوشته می شود: همت سنگین.
فعل را که ولش کن. اما این دقیقاْ کدام "همت" است؟ ۱. اراده٬ ۲.شهید همت٬ ۳. بزرگراه
آخر چه چیز این سه می تواند "سنگین" باشد؟؟؟
باز هم ناخواسته یاد آن مریخی ها در کتاب "مرد بی وطن" ونه گات می افتم و ناچارم تخیل کنم پیامی که آنها از این عبارات دریافت می کردند چه می توانست باشد. همان مریخی ها که وقت ترک امریکا به مقصد خانه شان با انگلیسی دست و پا شکسته ای گفتند:
What’s all this
About
Golf
And bl0w j0bs?
شرمنده از بی ادبی این مریخی ها. امید است که پیروزی هایتان میوه ای و درختی بشود.