تبليغاتX
spotlight

بانو، آدم برفی، آتشکار، زندان زنان، ده، آفساید، صد سال به این سال ها، مجلس شبیه در ذکر مصائب دکتر نوید ماکان و همسرش رخشید فرزین، اوهام، حاجی واشنگتن،  گوشی رو بردار تا صدات...، پرسپولیس، 300، جبر جغرافیایی، شرق، گزارش فیلم، تماشاگران، چای تلخ، در خیابان های سرد شب، ساعت شنی، به رنگ ارغوان، استخوان خوک و دست های جزامی، مجلس نامه، خانه ی امن، شهر قصه، دایره، آبادان، علی سنتوری، دایره زنگی، طلای سرخ، کد داوينچی، سه راه آذری، مانیفست چو...

 

پرسش:« آن چیزِ سفیدی که در فضله ی پرندگان دیده می شود چیست؟»

 

پاسخ:« آن هم فضله ی پرندگان است.»

 

                                                                   کورت ونه گات- زمان لرزه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 15:43  توسط ترانه علیدوستی  | 

از آن دسته آدم هايی نيستم که مناسک جمعی را دوست ندارند. يا فکر می کنند به جا آوردن آيين هايی، اگر صرفاً به دليل مناسبت يا تاريخ خاصی باشد، رياست و حقيقت ندارد. نه. ادعا نمی کنم که اگر دوستی روز تولدم را فراموش کند، دلم نمی شکند. بر خلاف خيلی ها، دلم از عيد و سال نو نمی گيرد که هيچ، هميشه از رسيدنش بی نهايت شاد می شوم. اصلاً عاشق آن صبح ساکت و خلوت اول فروردينم که هنوز بوی سرکه ی هفت سين و آب تنگ ماهی دنيا را نگرفته، بيرون آفتاب است و همه تنبل و لَخت و بی کارند، اما بی خود و بی جهت احساس می کنند که اتفاقی افتاده.

نکته اصلاً همين است. من از هر مراسم و مناسبتی که باعث شود بی خودی به نظر بيايد اتفاقی افتاده خوشم می آيد. اين که روزهايی وجود دارند که بابت اسمی که رويشان می گذاريم منتظرشان می مانيم، برايشان نقشه هايی می کشيم، خود را موظف به رعايت قوانينشان می کنيم، و وقتی می گذرند مدتی به آن چه بودند فکر می کنيم. رنگ آميزی. آدم هايی که ما هستيم محتاج به رنگ آميزی روزهايشان هستند، تا کسالت از بينشان نبرد. دنيايی را تصور می کنم که در آن هيچ روزی نه تولد کسی است، نه عزای کسی، نه سالگرد ازدواج کسی است نه روز فارغ التحصيلی اش، نه هيج روزی عيد است نه هيج روزی چهارشنبه سوری، نه هيج روزی روز مادر است نه هيچ روزی شهادت حسين... بد می شد، نه؟

بله ممکن بود اگر هديه ای به هم می دهيم از دل بر آمده تر باشد، اشکی که برای دلتنگی مان می ريزيم صاف تر. نمی دانم. شايد هم نه.

به هر حال، از "ولنتاين" بيزارم. به معنی واقعی کلمه بيزار. از کی اين طور شد نمی دانم. اما از ديدن قلب های پارچه ای با نوشته های طلايی، که از در و ديوار شهر آويزانند دلم به هم می خورد. از ديدن کارت پستال های اکليلی، گل گلی، موزيکال با جمله ی معروف be my valentine، که هر از گاهی هم با املای غلط و ترحم آوری به چشم می خورد سرم گيج می رود. ترحم آور نه به خاطر کم سوادی طراح وطنی اش که فقط يک نفر بوده، بلکه به خاطر فروشنده ای که حراجشان می کند و چندين دختر هم سن و سالی که با موها و شال ها و کفش های يک شکل، با دستهای به آن قشنگی، به آن لطافت روی آن اکليل ها دست می کشند و به فکر می روند. يا جوان موتور سوار درشت هيکلی که مو های بلند کرده اش از يک روز زير کلاه کاسکت ماندن چرب شده و به عروسک پشمالوی کوچکی که فروشنده داده دستش نگاه می کند و نمی شناسدش. ترحم نه به اين خاطر که آن عروسک بنجل در دستهای جوان اينقدر غريب است، ترحم به اين خاطر که آن مرد شايد با خود فکر کند، چيزی که ذهن خسته اش توانايی پردازشش را ندارد، نه اين پارچه ی مسخره، که خود عشق است.

يک روز در سال، هر پسری و هر دختری، وظيفه دارند به هم بگويند که عاشق همند. چه خوب. کاش هميشه اين طور بود. اما راهش هم... مهم نيست. بازار گرم است، پيدا می شود.

اين وسط دانشجوی روشنفکر آه در بساط نداشته ای شايد کارتی برای محبوبش بنويسد. هديه ای معنوی. آن هم دلم را به هم می زند... فخری که دانشجويمان بابت معنوی بودن هديه اش می فروشد، اينکه ارضا می شود از اينهمه فرقی که با مردم ديگر دارد. اينکه چقدر عزتش پيش محبوبش بيشتر می شود... عشق؟ نمی دانم. شايد خود من يکی از همين ها هستم و نمی دانم.

از ولنتاين بيزارم. ولنتاين به جای روزمان، عشقمان را رنگ می کند. به جای اينکه بی خودی فکر کنيم اتفاقی افتاده، بيخودی و راحت عشق را برايمان تبديل می کند به چند رنگ اصلی. تقليلش می دهد به چند رنگ اصلی. وای که چه حال بديست استشمام عطری که مرد فروشنده لای پوشال های رنگیِ هديه های مردم می پاشد.

تصوری که از عشق داريم را قبول ندارم. نه قبول دارم که مفهومی است سانتی مانتال و رنگی رنگی و شکلاتی، نه قبول دارم که سياه است و بلاست و پدرش بايد بسوزد. ساده تعريف کردن عشق برايمان، شده هموار کردن راه درکش. که بتوانيم تکليفمان را زودتر باهاش روشن کنيم. يا خوشبختمان کرده باشد يا بدبخت... بهتر از اين است که بپذيريم بزرگ تر و پيچيده تر از اين حرفهاست.

من هم ادعای حل کردن معمايش را ندرام. اما تازگی ها يک چيز را می دانم. با آنچه دل من از روز دنيا آمدنم از عشق گرفتن و عشق دادن تجربه کرده، يک چيز راخوب فهميده ام. و آن اينکه عشق، درست مثل موجودی به نام انسان، که از معدود وارثان آن روی زمين است، زمينی است. زيبا هست، با ارزش هست، آرزويش را داريم و بی آن می ميريم، اما مقامی دست نيافتنی و ملکوتی ندارد. عشق آن بالاها نيست، همينجاست، دست خودمان است. اگر با نگاه من نمی شود روزی را به مناسبتی برگزيد، و آن را روز عشق ناميد، به اين دليل است که بر عکس روز تولد و مرگ، روز عيد و شب يلدا، عشق، يگانه مفهوم انسانی است که در "روزمرگی" تعريف می شود. در روزمرگی. ای کاش که عشق هم تولدی داشت که می شد تاريخش را دانست تا "آن" را جشن بگيريم. اما اگر جشن تولد، به مناسبت آن روزی از سال است که عزيزی مثل تو را به اين دنيا آورد، اگر تخمه شکستن سی امِ آذر ماه به مناسبت طولانی ترين شبی است که امسال کنار هميم، اگر زنجيری که روز ده محرم به پشت می کوبيم برای پشت سوخته ی حسين است در "آن" روز، آن روزِ خاص... پس شکلاتی که من امروز دورش را برايت روبان می پيچم، دقيقاً به خاطر کدام لحظه است؟ به خاطر کدام يک از روزهايی که توی بازار تجريش بوی جگر می آمد و من نگران شدم که گرسنه نباشی؟ به خاطر کدام يک از آشتی هايی که کرديم؟ به خاطر کدام حرصی که از دستت خوردم؟ کدام حرفی که خطاب به من گفته ای؟ کدام کمکی که به هم کرده ايم، يا کدام عذر خواهی که به هم بدهکاريم؟

عشقی که دکمه اش را بزنم و گُل کند چه شکلی است؟ پس تکليف اينهمه سالی که نه دکمه ای بوده نه گُلی، زندگی کرده ای و رندگی کرده ايم و بدون توقع اينکه بينمان شق القمری اتفاق بيفتد، ولی هميشه عشقی بوده که نيازی نداشته اينقدر آن را به رخ هم بکشيم و تبديلش کنيم به چيز ديگری چيست؟ اصلاً چرا عشق پر سر و صدا و گل درشت، برايمان لذيذتر از عشق عادی و قابل پيش بينیِ هر روزه است. مگر نه اينکه آن چيزی "عشق" است، که می ماند؟

بهانه ای برای اين که به هم بگوييم؟ خب بله. خوب است که بگوييم. اما عشق راه خودش را می رود، من و تو آنقدر توانا نيستيم که وجودش را با کلاممان قضاوت کنيم.

اصلاً بيزاريم از ولنتاين شايد به خاطر اين است که کلماتم را برای گفتن عشقم محدود می کند.

اما شايد... نمی دانم. شايد واقعاً خوش خيال تر بوديم اگر عشق اين شکلی بود...

حيفم می آيد چند سطر پايانی يکی از داستان های زيبای "آليس مونرو" را اينجا نياورم.اميدوارم که اين کتاب چاپ شود و ترجمه ی ناشيانه ی من نتوانسته باشد کوچکتريت لطمه ای بزند به اين نثر صميمی.

 

ر. عزيز، رابين – آخرين چيزی که برايت می گويم چه بايد باشد؟

خداحافظ و موفق باشی.

برايت عشق می فرستم.

( اگر مردم واقعاً اين کار را می کردند چی- اگر عشقشان را همراه نامه ای می فرستادند تا از شر آن خلاص شوند؟ در آن صورت آن چه می فرستادند چه می توانست باشد؟ يک جعبه شکلات با مغزی شبيه زرده ی تخم بوقلمون. عروسکی خاک گرفته با چشم های در کاسه فرو رفته. يک خروار گل سرخ که پيش از  پژمرده شدنشان، هنوز کمی خوش عطرند. يا بسته ای پيچيده شده در روزنامه ای خونی که هيچکس رغبت نخواهد کرد که بازش کند؟)

مواظب خودت باش.

 

 

من عشق را می فهمم. دارمش. بدجوری. دوستش دارم. دوستش دارم نه برای تازگی اش که برای تکراری بودنش. دوستش دارم به خاطر روزمرگی. دوستش دارم به خاطر لطافتش، زيباييش، و اين که مثل خودم، پر از کاستی است. پر از کاستی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 17:4  توسط ترانه علیدوستی  | 

روز خوبی داشته ام.

حالم خوش است و بعد از مدت ها توی سرم نسیم خنکی می وزد.

سر خوشی معصومانه و بی دلیل امشب٬ ماندنی باشد یا نباشد... چه فرقی می کند؟ چه چیزی تا به حال ماندنی بوده٬ که بابت حال و هوای آرام این شب٬ ممنون نباشم٬ و آن را با دوستان خوب این دنیای مجازی سهیم نشوم؟

روز سفیدی بود٬ حاصل آخرین کارم را دیدم٬ با دوستی قدیمی گپ زدم٬ دوست جدیدی پیدا کردم٬ به درد دلها و نگرانی های عزیز دیگری دل دادم٬ طراحی میزانسن کار اخیرم تمام شد٬ آخر شبی کلی به داستان های عزیز دیگری خندیدم... و چقدر ساده احساس کردم که زنده ام. چقدر آسان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 3:18  توسط ترانه علیدوستی  | 

 زياد ديده ايم. عکس های ريز و درشت، زشت و زيبا، کارت پستالی و دوست داشتنی ،  از شهرمان زياد ديده ايم. تصاويری گاه بی ريا و گاه دور از واقعيت، گاه بهتر از واقعيت، گاه متلک وار، گاه خنده دار، گاه خوش بينانه يا توريستی، که مدام بينمان "فوروارد" می شوند و ديدنشان هم، ای، جذاب است اما چه زود فراموششان می کنيم.

  زياد نديده ام. زياد نديده ام "فوتوبلاگ"ی که بی صبرانه منتظر نو شدنش باشم و اول هر ماه ميلادی، از کليک کردن روی نشانی اش ذوق کنم و تا همه ی عکس هايش بالا بيايند، دل توی دلم نباشد.

 اين فوتوبلاگ، با نام "زندگی در تهران جاريست" ( البته به زبان اصلی، "زندگی در تهران ادامه دارد"... امان از دخالت) متعلق به دوستی است که با اين که اهل همين جاست، تازه يک سال است که دارد تهرانمان را، آن طور که هست و ما می شناسيمش کشف می کند. و تجربه های تهرانی اش را با دوربين يک گوشی تلفن همراه و چند خط زير نويس بی ادعا و شيرين، چنان به درستی تعريف می کند که گاهی، حيرت می کنم از اين که با يک فريم و چند خط سياه، چه قصه هايی گفته شد و چه راحت.

 پيشنهاد می کنم عکس ها را به ترتيب تاريخشان نگاه کنيد. از روی هر عکسی که رد شديد، يک بار "پوينتر"تان را از روی آن عبور دهيد. بعضی اوقات اتفاقات جالبی می افتد.

 برای اين دوست عزيز آرزوهای زيادی دارم. مهمان نگاه زيبايش باشيد. اين است، با وجود تمام چرک ها، تناقض ها، شلوغی ها، خاکستری ها و طلايی هايش، بار ديگر شهری که دوست می داشتم:

                                 www.lgoit.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 1:6  توسط ترانه علیدوستی  | 

در اين فکرم که پست اول را بردارم. اما نه به اين زودی. می دانم وبلاگ هنوز خواننده هايش را پيدا نکرده و من هنوز در داغ نگه داشتن تنورِ آن دست و پا چلفتی هستم. هر از چندی هوس می کنم جدی ترش بگيرم و امشب هم يکی از آن هر از چندی هاست. سعی ام را خواهم کرد که فوت و فن وبلاگ داری را ياد بگيرم، بعد ببينم که آيا فکر نوشتن دسته جمعی پيشنهاد خوبی بوده يا نه. اگر استقبال نشود که هيچ، باز هم بسياری چيزها هستند که به نوشتن و شريک شدنشان می ارزند. به هر جهت مقدم همه ی شما گرامی و قدم همه ی شما روی چشم ما. مجلس را به قدوم خويش مزين فرماييد، که بازار کساد است. ارادتمند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 18:9  توسط ترانه علیدوستی  |