مدت هاست که نمی توانم بنویسم. مثل خیلی ها. مثل خیلی از آن هایی که گاهی تمام کردن سطر آخر یک نوشته روزشان را ساخته است. می دانم این بن بست برای همه ی آن هایی که آرزوی نوشتن دارند دردسر بزرگیست. این قدر بزرگ که گاهی خودش بهانه ای شده برای شکستن طلسم خودش (نمونه ی زیبایش درخت گلابی گلی ترقی است)٬ بارها هم به آن خندیده ایم٬ بارها آن قدر کلیشه ای بوده که دلمان را زده است٬ بارها و بارها هم از این که این درد٬ بین نویسنده هایی که عاشقانه دوستشان داریم و ما کوچولوها مشترک است٬ آرام گرفته ایم.
به هر حال من خسته شده ام. خسته از این که دست روی دست بگذارم و تنبلی کنم و بعد برعلیه خودم انقلاب کنم و نبوغم بالا بزند و پنج صفحه ی رضایت بخش بنویسم و روز بعد همه چیز را یادم برود و نوشتن را به وقت دیگری موکول کنم و بپذیرم کار هر کسی نیست و از دست خودم عصبانی شوم و بعد زانوی غم به بقل بگیرم که این هم مثل یک شکست عشقی٬ ناجوانمردانه و گریز ناپذیر است. دلم برای روزهایی که هنوز صفحه ی اولم بودم و با نوشتن هر چرند و پرندی نشئه می شدم تنگ شده. روزهایی که خودم را در بد نوشتن آزاد می دانستم٬ پس خیلی بهتر از حالا می نوشتم.
نیمچه داستان پايين، صفحات اول طرحی است که مدت هاست فکر می کنم می تواند کمکم کند که چرک نویس کردن را از سر بگیرم. کم شخصیت و ساده و بی سر و ته است. جذاب هم اگر نباشد فرقی به حالم نمی کند. همین که کاغذ و قلم را به روزهایم برگرداند کلی مدیونش می شوم.
می دانم که مرسوم نیست٬ اما شاید بد تجربه ای هم نباشد. تصمیم گرفتم بگذارمش روی صفحه - فعلا بدون این که لو بدهم چه فکرهایی برایش دارم- و از هر کس که وقت اضافی برای بازی کردن دارد بخواهم چیزی به آن اضافه کند. در واقع می خواهم ببینم چطور می شود اگر داستان را با هم بنویسیم. یا با هم بهش فکر کنیم. یا پیش بینی اش کنیم. شاید دنیای فکرهای من بازتر شد. شاید دنیای فکر آدمِ آن طرف خط هم بازتر شد. شاید چیزی از تویش در آمد. نمی دانم. شاید هم فهمیدیم پیشنهاد مسخره ای داده ایم و می رویم پی کارمان.
خوشحال می شوم اگر بدانم این صفحه ها تا کجا می توانند بروند٬ بدانم گیر ایرج و یلدا٬ با پوران و خسرو کجاست٬ بدانم مرگ یلدا٬ مانند یک تابلوی "جاده در دست تعمیر است"٬ کجای دنیای این آدم ها قرار می گیرد و کجا می فرستدشان. شاید این قصه باید آن شکلی جلو برود که شما می بینیدش و نه من.
ممنون.
زن پير نشسته بود پشت ميز ناهارخوریِ بلوطی رنگی که چهل سال روی چشمش از آن نگه داری کرده بود و سالی يکبار می داد برايش جلايش بدهند. نه قوز کرده و نه تکيه داده بود. آرنج يک دستش را گذاشته بود روی روميزیِ قلاب بافی شده، و کف دست ديگرش را آرام، از روی دو پيسِ مشکی رنگ و جوراب زنانه می ماليد روی زانويش و حواسش نبود. رو به پنجره ی قدی بالکن، نگاهش به جايی بود بين خط پشت بام خانه ی روبرو، خط نرده های بالکن و خط لبه ی فرش.
اگر گردن راست می کرد، سايه بان جمع شده ی سر در سوپر دريانی را هم می ديد که زرد بود. وانت لبنياتی آمده بود- هم صدای به هم خوردن شيشه های شيری می آمد که وانتی چهار تا چهارتا می داد دست شاگرد کريم آقا، هم کريم آقا داشت آن خنده ای را می کرد که فقط توی شوخی هايش با وانتی می کرد. صبح به صبح. قبل از اينکه صدای بچه مدرسه ای ها از کوچه بيايد. حالا هم کار وانتی تمام شده بود. سوار ماشين بود. صدای کريم آقا آمد که گفت "واسا کارت دارم" ، بعد صدای هر دوشان زير صدای شلنگی که شاگرد کريم آقا جلوی مغازه را باهاش آب می کشيد و پت پت موتورِ ماشين گم شد. بعد راننده غش غش خنديد و زن از همانجا می توانست نيش باز کريم آقا و ته ريش سياهش را تخيل کند و بعد صدای کريم آقا، انگار که در حالِ رفتن توی مغازه باشد آمد که گفت:" حالا برو واسه خودت."
"کجايی خسرو؟"
مرد توی آشپزخانه، يک دستش را تکيه داده بود به لبه ی کابينت و رو به پنجره سيگار می کشيد. يواشکی مثلاً. فيلتر سيگار له شده بود لای انگشتهای تکيده اش. پسِ سر شاگرد کريم آقا آفتاب سوخته شده بود. توی عالم ديگری، داشت با آبی که روی آسفالت شيب دار وسط کوچه، زير آفتاب کجکیِ صبح برق برق می زد حال می کرد. صدای دور دست راديو پيام کريم آقا اگر نمی آمد، مرد می توانست فکر کند کوچه را خواب می بيند. پشت هم ، چند بار تند و تند پک زده بود. سرش داغ شده و ساعت يک ربع به شش صبح بود.
"اومدم. بريم ديگه."
از آشپزخانه بيرون آمد و با سرِ پايين رفت تا اتاق خواب:" روپوشتو بيارم"
زن ابروهای کم پشت او را ديد که هشت شده بودند.
خسرو آمد. با دو تا مانتو. به جای زن آنها را نگاه می کرد:" اين يکی هم هست. تر و تميزتره."
زن دست کشيد روی سر آستين های برودری دوزی شده ی مانتوی تر و تميزتر و گفت "بِده". زودتر از اينکه خسرو بجنبد و کمکش کند آنرا پوشيد.
توی راه پله خورد زمين. با پهلوی رانش محکم افتاد روی لبه ی پله. خوسرو هول کرد.
"چی شد؟"
"نديدم. پله رو نديدم."
"بريم تو. يه آب قند بخور بعد می ريم."
"نمی خواد."
سقف را نگاه کرد. دست گذاشت روی زانويش و گفت :" يا امام زمان."
توی کوچه کريم آقا داشت شلنگ را از دست شاگردش می گرفت. ته ريش سياهش با لبخند چين خورد، مثل هميشه.
"سايه ت سنگين شده خانم پوران." چين ته ريش سياه با ديدن لباس سياه خسرو ناپديد شد.
"خانم پوران بلا دور باشه!"
پوران پا هم شل نکرد، سرش را هم بالا نياورد از روی باريکه ی آبی که روی آسفالت قر می داد:
"بچه م از دستم رفت کريم آقا. يلدام رفت."
***
ايرج نشسته بود روی نيمکت فلزی سبز. آرنجش روی زانوهايش بود و سر کاجهای دراز را نگاه می کرد که آسمان پشتشان آبیِ آبی بود. بدون ابری. طعم چای و نباتی که نگار دو دقيقه پيش به زور داده بود به خوردش، معده ی خاليش را به هم می زد. نگار و شوهرش با او حرف نمی زدند. شوهره اينور و آنور می رفت، يک کارهايی را داشت به جای ايرج انجام می داد. نگار جم نمی خورد. لام تا کام حرف نمی زد. ايرج را هم نگاه نمی کرد. فقط چای می داد. ده دقيقه ای يک بار.
بهشت زهرا خلوت بود. شايد تابستانها مردم کمتر می ميرند. توی همه ی تشييع جنازه هايی که ايرج به ياد داشت، يا باران می آمد، يا سوز می آمد يا هوا ابری بود. کسی را نمی شناخت که توی فصل گرما، وقتی آفتاب توی آسمان بود مرده باشد. هيچکس را. غير از يلدا. تابستان بود و يلدا مرده بود. هی يادش می رفت که يلدا مرده است. فکرش روی يلدا نمی ماند. حواسش مدام پرت می شد از اتفاقی که همين ديشب افتاده بود. می خواست با نگار خوش و بش کند. او را از اين حال در بياورد. يا ازش تشکر کند که اينقدر حواسش به اوست. می خواست بهش بگويد که چای ميل ندارد و حالش واقعاً خوب است. رويش نمی شد. می خواست از او بپرسد که سيامک را، شوهرش را می بيند يا نه. می خواست به او بگويد که به سيامک بگويد که حالا وقت هست و او لازم نيست از حالا سر پا دم در غسالخانه بايستد. رويش نمی شد.
می دانست نبايد حرف بزند. زشت بود اگر اينها را می گفت. حق نداشت چيزی بگويد چون چيزهايی که به ذهنش می رسيد راجع به يلدا نبودند و نگار توقع نداشت که او حالا به چيزی غير از يلدا فکر کند. پس باز هم سر حرف را با او باز نمی کرد و ايرج مجبور می شد که سکوت کند و اين سکوت بود که آزارش می داد. اين سکوت و نيمرخِ جدیِ نگار که حتی به او نگاه هم نمی کرد بود که نمی گذاشت او به يلدا فکر کند. و می خواست که بکند. دلش می خواست به يلدا فکر کند و موی سياهش که همين دو هفته پيش کوتاه کوتاه شده بود، و کفشهای آديداسش و ساعت يغور مچی اش. نمی شد. او را يادش نمی آمد. سعی کرد او را نه زنده، که مرده ببيند، کف راهروی خانه ی خودشان، با يک پای صاف و يک پای خم از زانو. نه، نمی شد. به ديوارهای سنگیِ چرک مرد شده ی غسالخانه نگاه کرد و سعی کرد يلدا را تخيل کند روی يکی از آن سنگها. برهنه. لای پارچه های سفيد. نه.
داشت شلوغ می شد. آشناها سر و کله شان پيدا می شد. اما نمی آمدند جلو. از دور به نگار سلام می کردند، نه به او. آشناها می خواستند او در آن سکوت بماند. معلوم نبود چرا. معلوم نبود تا کی.
سيامک پشت به آنها به فاصله ی يک متری از در غسالخانه ايستاده بود. انگار او بود که قرار بود نفر اول صف باشد.
پشت کمرش عرق کرده بود و فلز سبز رنگ نيمکت پيرهن سياهش را چسبانده بود به تنش. دختر بچه ی شش ساله ی نگار کمی دورتر، دوست پيدا کرده بود. برای پسر که از خودش کوچک بود رييس بازی در می آورد. دوستان ايرج و يلدا دور هم جمع شده بودند و سيگار می کشيدند. فاميلها گله به گله پخش بودند. سيامک چرخی زد، برای نگار به علامت منفی سری تکان داد و برگشت سر جايش. عموی يلدا پيدايَش شد، با زنش و پسرهای بزرگش. او بود که جلو آمد. شانه ی ايرج را بوسيد و گريه کرد. مثل مردها، وقتی سر مزار کسی می روند. شانه هايش بالا و پايين می رفت. از روی شانه ی عمو، ايرج هيکل ريز پوران را ديد و پاهای لاغرش را که قدمهای کوتاه برمی داشتند، و پشت سرش خسرو، مثل هميشه قوز کرده بابت هيکل ديلاقش. پوران او را ديد. صاف به سمت او آمد و توی راه چشم از او برنداشت. با اخم. با دقت. انگار که ايرج بچه ای بود که دست زده به چيزی که نبايد می زده و او آرام و سر فرصت به طرفش می آمد تا توی راه فکر کند که با او چه برخوردی کند. ايرج بی آنکه بخواهد پاهايش را جفت کرد، سرش را خم. پوران به او رسيد به زور سرش به سينه ی پهن او می رسيد. دستش را بالا آورد و کشيد روی شقيقه های خاکستری ايرج.
"بميرم. بميرم برات پسر. خسرو؟"
خسرو. دلش که می ريخت می گفت خسرو. می ترسيد می گفت خسرو. منظورش خسروی خسرو نبود. خسرو برايش کلمه ای بود، تا جمله ای با آن بسازد که ادامه اش را نمی دانست. هيچوقت با خسرو کاری نداشت. يلدا هميشه به خسرو می خنديد. نه به خسرو، پدرش. به خسروی مادرش. خسرويی که از دهان پوران می پريد و تا ابد توی هوا می ماند.
دل ايرج برای پوران سوخت. تسليت گفت. واقعاً.
آسمان هنوز بی ابر بود. بچه ی نگار با دوستش دعوايش شده بود. يک گروه زن هم سن و سال يلدا،حتماً از بچه های مؤسسه، با مقنعه، با کفش تخت، با عينک آفتابی، سراسيمه با چشم دنبال آنها می گشتند. گريه می کردند. او را به هم نشان دادند. نيامدند جلو. ايرج گرمش بود. دلش به هم می خورد. زنش را يادش نمی آمد. عزادار نبود. معذب بود. رو کرد به نگار.
"نگار، چايی هست هنوز؟"
نگار نگاهش کرد.
"نه. برم بگيرم."
سيامک رو کرد به ايرج. دست تکان داد. آوردندش. پوران دويد. فاميلها، دخترها.
روز عروسی ايرج و يلدا، سيامک هم بود؟
لا اله الا الله.
***