تبليغاتX
spotlight

 

یکی دو ماه پیش، دلزده و آزرده و غمگین، از راه دور با دوست شماره ی یک حرف می زدم. جمله هایم تلخ بودند و بدون فکر از ذهن شلوغم بیرون می ریختند. سکوتی که از پی شکایت های یک ریزم آمد پر از نا امیدی بود. دوست شماره ی یک گفت: یک چیزی بنویس برای وبلاگت. گفتم هیچ چیزی توی دلم نیست که عمق و توان بیشتری از این زجر داشته باشد. و مگر چقدر می شود از زجر نوشت؟ گفت که نه، برای خاطر همین زجر چیز خوبی بنویس. اصلاً داستانی خیالی. یا داستانی خنده دار... چیزی که خواندنش امید برساند، تنفسی باشد... چه می دانم، مثلاً بنویس همه چیز افتضاح است جز این که دیشب خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند.

خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند. پرسیدم: این جمله ی احمقانه را از کجایت آوردی؟ زد زیر خنده. و خندیدیم و خندیدیم. آن قدر که اشکمان در آمد. مثل همیشه.

خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند. شوخی ساده و بی معنی دوست شماره ی یک، که فی البداهه وارد درد دل های غمگین مان شده بود، بنا نبود بتواند امیدی برای کسی باشد. اما تصویری به من داد که مدت ها تفریح کوچک لحظه های خیال پردازیم بود. کوچکتر که بودم ساعت ها کنار تنگ ماهی قرمزی که از شب عید مانده بود می نشستم، نگاهش می کردم، و توی دلم می گفتم این تنها موجود زنده ایست که همه ی عمرش را پرواز می کند. به حرکت نرم تکه ی باریک دمش خیره می شدم، به این که هر از گاهی آرام و بی خیال دو باله ی نازک و بی وزن را باز و بسته می کند، کمی جلو می آید، کمی عقب می رود، به همان نرمی و آسودگی رو بر می گرداند. خودش را بی وزن تر می کند و بالا می رود، موجِ فرزی به هیکل کوچکش می دهد و پایین می رود.

ماهی همیشه برایم مثل فرشته ی بی آزاری بود که رها تر از هر جنبنده ای، یک عمر در سکوت آب، آرام و سر فرصت می رقصد. نمی توانستم ماهی بخورم، و نمی توانستم ماهی کوچکی را در دست بگیرم. دوست داشتن ماهی، او را در دنیای من تبدیل به قدیس کوچکی می کرد. می ترسیدم دستهای من برای این همه لطافت خطرناک و زبر باشند. می ترسیدم تن شکننده اش از پوست من خوشش نیاید. می ترسیدم که بترسد و قلب کوچکش تندتر بزند.

همه ی اطرفیانم می دانند که اگر در خانه ی من یک ماهی، یک حشره – حتی یک سوسک- بمیرد، آن قدر منتظر می مانم تا کسی بیاید و آن را بردارد و ببرد. می دانند که تحمل مقایسه ی ابعاد دست لرزانم با این تن لیز و سرد و باریک را ندارم. نگاهش هم نمی کنم. در اتاق دیگری می نشینم. صبر می کنم تا کسی بیاید.

اما آخرین بار، ماهی ای داشتم که همه چیز را عوض کرد. یک فایترِ قرمز رنگ بداخلاق، که عاشق باله های بلند سرخش بودم. وسط تنگ می ایستاد، تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کرد. گفته بودند که عادت این نژاد این است. گفته بودند باید مواظب بود و تنگ یک فایتر را لبالب پر نکرد که ممکن است صبح بیدار شوی و ببینی شبانه خودش را انداخته روی زمین. یک بار با شال قرمزی که به سر داشتم رفتم روبروی تنگش. باید در آن شیشه ی گرد تصویر عظیمی همرنگ با خودش دیده باشد که ناگهان مثل گربه پشتش را خم کرد و آب شش هایش را مثل دو بادبان بیرون آورد و با تندی جلو آمد تا با حریفش بجنگد.

از همان روزهای اول که با خلق و خویش آشنا شدم کابوس هایم شروع شد. هر شب خواب می دیدم که از آب بیرون می پرد و چون نمی توانم به او دست بزنم جلوی چشمانم روی زمین خشک می شود. خواب می دیدم که حرف می زند. و یک بار خواب دیدم که ماهی ام دارد پرواز می کند.

گمان می کردم این تصویر را از فیلم "رویای آریزونا" دارم. اما بعد از این همه ماهی که تا آن روز در خانه داشتیم، این اولین ماهی بود که در خواب من پرواز کرد. و طولی نکشید که فهمیدم این ماهی من را نمی خواهد. این ماهی هیچ چیز نمی خواهد. این ماهی به این زنده است که نهایت تلاشش را بکند برای این که زودتر بمیرد.

یک روز آمد روی آب. مثل یک لاشه. وحشت کردم و عقب رفتم و دوستی را صدا زدم تا ببردش. چند روز بعد آن دوست زنگ زد و گفت که ماهی زنده است؛ خودش دلش می خواهد که روی آب بیاید. برش گرداند. باور نمی کردم که راست می گوید. اما ماهی نفس می کشید؛ هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آب شش هایش را دید. همین طور مردمک ریز چشمانش را، که وقتی کسی به تنگ نزدیک می شد به سمت او می چرخید.

ماهی ام مدت ها روی آب ماند. در حالی که می ترسیدم آن دسته پولکهایش که از آب بیرون می ماندند خشک شوند. حاضر نبود کوتاه بیاید. ماهها روی آب ماند و سعی کرد بمیرد. هر روز با ترس می رفتم بالای سرش، و او چشم می گرداند و نگاهم می کرد، بعد هم با دلخوری نگاهش را می دوخت به همان روبروی همیشگی. تا این که موفق شد. موفق شد، و مرد.

به گمانم این اولین نگاه دقیق و عمیق من به یک ماهی بود، هر چند مرده. چون دیگر عادت کرده بودم به جای دور نشستن و خیال بافتن، خم شوم و نگاهی طولانی به حجم شناورش بیاندازم. آب شش اش تکان نمی خورد، چشمش نگاه نداشت، و رنگ سرخش چرک شده بود.

ناراحت شدم، اما عجیب بود که به سرعت فهمیدم احساس آزادی می کنم. فهمیدم این غصه ی چند ماهه ی کوچک – که ماهی افسرده ای دارم که از من متنفر است-، این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید، این تخیل هر روزه ی ماهی ای که روی فرش چسبیده و خشک می شود، تمام شده است.

حالا دیگر رقص یک ماهی مستم نمی کند. دیگر شنا کردن بازیگوشانه ی ماهی سفره ی هفت سین برایم نشان دل انگیزی از تحرک و زیبایی نیست. ماهی، تبدیل شده به موجودی که از حرکت تند و ناگهانی اش مور مورم می شود. حالا از ماهی می ترسم. از معلق بودنش. این بی کرانه ای که ماهی در آن گم می شود برایم نه شاعرانه، که نا امن است. همان وحشتی که از مقایسه ی جسم یک ماهی با دست بزرگ خودم داشتم را، حالا از مقایسه ی جهان خشک و ملموسمان با دنیای خیس و تاریک و بی کران او دارم. دریایی که زیبا و درخشان و مهربان است اما تازگیها، تخیل تمام آنچه در آن مخفی است، تمام آنچه موجب ابهت اش می شود، آن راهی که طی شده تا یک موج کف آلود خسته به پاهای ما برسد و لای شن ها گم شود، من را می ترساند. هر موج صدای بلند مسافت ها را با خودش دارد. صدایی دائمی. گفت و گویی همیشگی با هر کس که در ساحل ایستاده. هر کس که به فراخور حس و حالش از آن لذت می برد یا دل آشوبه می گیرد. زبان رمزی که ترجمه نمی شود. مانند اصرار ابدی یک ماهی سرخ کوچک برای مردن، که چون درکش نمی کردم، ناچار بودم از او بترسم.

حالا پیش دوست شماره ی یک هستم. دور از خانه و زندگی خودم. چند روز پیش، غروب، سر از ساحل سرد و پر موجی در آوردیم که کافه های اطرافش همه تعطیل بودند، و آن دور و بر تنها چراغ کیوسکی روشن بود که ساندویچ های کوچک با غذاهای دریایی می فروخت. توانستم؛ توانستم مثل خیل بی شمار انسانهایی که از خوردن ماهی لذت می برند، یکی از بهترین لقمه های زندگی ام را فرو بدهم.

دوستم گفت: سرت را گرم کردم که نبینی تازه از آب درشان می آورند. می دانستم ببینی نمی خوری. حالا انصاف بده، این طوری بهتر نیست؟

هنوز در این فکرم که آیا عشق من به ماهی، واکنش وارونه ی ناخودآگاهم بود به ترسم از ماهی؟ در این صورت، آیا ممکن است بسیاری از چیزهایی که نسبت به آن ها عشق احساس می کنم، چیزهایی باشند که در واقع عمیقاً از آن ها می ترسم؟ و آن ها کدام ها هستند؟ رفتاری که من می کنم، انتخاب هایم، آرزوهایم... چقدر از عشق اند، چقدر از ترس؟ نمی دانم. آدم نمی تواند همه چیز را بداند. و آدم باید فرصت ندانستن را داشته باشد.

آدم باید بتواند وقتی سوز می آید در ساحل بایستد، غروب را نگاه کند و به ساندویچ اش گاز بزند. آدم باید بتواند در این سرما، از مزه ی ماهی تازه سر بریده ی خامی، که با تکه های ریز پیاز گذاشته اند لای باگت لذت ببرد. بویش کند. این گوشت نرمی را که هنوز طعم یک عمر تجربه ی دریا را می دهد. و شور است...  شور.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 2:59  توسط ترانه علیدوستی 

 

از روزی که دلم خواست در این فضای مجازی سهیم باشم، از روزی که خواستم من هم میان کسانی که بی واسطه از راه واژه هایشان دوست پیدا می کنند و با هم حرف می زنند و یکدیگر را نقد می کنند جایی پیدا کنم، از روزی که دلم خواست شجاع باشم ویادداشت های بی ادعایم را با اسم و رسم خودم میان مردم پخش کنم و از نقد و مخالفت نترسم، از روزی که به قیمت حفظ فردیتم حاضر شدم اتهام سؤاستفاده از اسم خودم را (!) در فضای مجازی بپذیرم، تمام تلاشم را کردم تا قوانین ساده ترین و سالم ترین شکل تعامل با دیگران را رعایت کنم.

به صفحه ی هر کس که با حسن نیت نوشته هایم را خواند، نظری درباره شان داد، یا با ایرادی که گرفت باعث شد به ضعف هایم بیشتر فکر کنم سر زدم. اگر حرفی بود، نوشتم. اگر نبود سعی کردم با بی ربط گویی، وقت او را نگیرم. هرگز به کسی جز با احترام حرف نزدم. و هرگز بقیه را جز "دوست"، "عزیز"، یا دست کم نام خودشان خطاب نکردم.

با وضع کردن قوانین "درود بر سانسورچی"، نه تنها قصد غرور نشان دادن و محدود کردن بیان خواننده هایم را نداشتم، که دلم می خواست از این راه به آن ها ثابت کنم به دنبال تفاوت های کاذبم با دیگران نیستم، نیامده ام که بابت حرفه ام لطف دیگران را برای خودم بخرم، نیامده ام که باشگاه طرفداری برای خودم راه بیندازم یا از آن طرف دشمن برای خودم بتراشم. می خواستم از این راه، با عملم بگویم که می خواهم بین شما و مثل شما وبلاگ بنویسم. خیلی ها دلخور شدند، و حق می دهم اگر نفهمیدند این سانسورها ناشی از این بود که دوستشان داشتم، نه این که حق ابراز نظر به آن ها نمی دادم.

همه ی وبلاگ ها قانون خودشان را دارند. بیشتر وبلاگ ها نظراتشان را پیش از تایید می خوانند. هر وبلاگ نویسی به هر که بخواهد جواب می دهد و به هر که نخواهد، نه. اما بارها و بارها پیش آمد که خواسته ی من خودخواهیم برداشت شد و خواسته ی دیگران حق مسلم شان.

هیچوقت توقع نداشتم نشناخته دوستم داشته باشید، دوست نداشتم نشناخته از من منزجر باشید یا به اشتباه از من برنجید، و هرگز تصور نمی کردم این قدر در بیان خودم الکن باشم. چراکه این تلاش هر قدر که ادامه پیدا کرد، کم تر موفق شدم اطمینان شما را جلب کنم که قصدم لذت بردن از به اشتراک گذاشتن نوشته هایم با شماست.

معلوم است که از تشویق خوشحال می شدم و از تنبیه ناراحت. اما همین ها بود که این فضا را برایم صادقانه و شیرین می کرد. بگو مگو های آن اوایل، سالم تر بودن تمجید ها و حتی تحقیرها. خیلی ها برایم نوشته اند که "فضای وبلاگ اوایل بهتر بود". درست است. طبیعی هم هست. هر چقدر بازدیدکننده زیادتر می شود، نظرات متفاوت بیشتر می شود. اما چیزی که همیشه از دیده ی دوستان خوب "اسپات لایت" پنهان بوده و هست، صدها نظر خصوصی و غیر خصوصی است که به مرور تعدادشان بیشتر و بیشتر شد و حتی اگر شما ندیدیدشان، فضای کلی بازخوردها را برای من تلخ تر و تلخ تر کرد.

دوست داشتم هیچوقت چیزی درباره شان نمی گفتم. اما دیگر نمی توانم. تحمل این هجمه ی نظرات بی ربط به نوشته ها، اغلب شامل نامه هایی با خواسته های به شدت سخیف و مبتذل و زیر خط شعور برایم سخت شده. یا کامنت های –مثلاً- عاشقانه ی پشت سرهم، که اغلب چشم درد می گرفتم تا از بین شان کامنت های بقیه ی شما را بیرون بکشم. یا لعن و نفرین های رکیکی که هنوز هم نمی دانم در ازای کدام ظلمم باید نصیبم می شد. یا کامنت هایی که در آن همه چیزم، از ظاهر و باطن و مسائل مادی و معنوی خودم و اطرافیانم (که به جرأت می گویم یک نفرشان هم اطلاع موثقی از آن ها نداشت) به استهزا کشیده شد.

هر چقدر جوابی ندادم و به روی خودم و دیگران نیاوردم، به جنایت های بیشتری متهم شدم. از نظر کسانی که حتی یک بارهم من را از نزدیک ندیده اند، من مرفه بی دردم، مغرور و از خودراضی ام، فساد اخلاقی دارم، حرفه ای دارم که در آن هر نفسی که می کشی کفر است، در حالیکه دیگران، دیگرانی که مشغول هر کار دیگری اند فرزندان پیغمبرند. اگر حرف خوبی می زنم ادای خوب بودن است و منفعتی در آن دارم، می خواهم خودم را مطرح کنم، بوی کباب شنیده ام (جمله ها آشناست؟ باورتان می شود خودمان هم از این حرف ها به خودمان می زنیم؟) اگر حرف بدی می زنم خودم را بالاتر از بقیه فرض کرده ام و به عنوان شخص خاص (!) حق ندارم به کسی ایراد بگیرم چون هر چه دارم از همین ها دارم، اگر حرفی نزنم نادیده گرفتن خواننده های وبلاگ و توقعات آنهاست. غرور است. همه چیز غرور است.

این نامه ایست به همه ی مهمانان این جا. برای این که بگویم دست خودم نبود اگر عده ای از نوشته ها خوششان می آمد، همانطور که دست خودم نبود که گروهی بی خود و بی جهت ازم تعریف می کردند. دست خودم نبود که عده ای نوشته هایم را دوست نداشتند، و دست خودم هم نبود که عده ای بی خود و بی جهت ازمن بدشان می آمد. من فقط می توانستم قوانین محدودی داشته باشم که این فضا به دور از توهین و زشتی، با رعایت اصل همدلی و همرنگی، فضایی خواندنی باشد.

خودم هم می دانم سرشار از ایرادم. بله. من خودم می دانم که بدون ذکر اسمم این همه خواننده نداشتم. می دانم خیلی ها برای نوشته هایم به انی جا نمی آیند. اما به دلایل بسیاری دوست داستم اسمم را زیر چیزی که می نویسم بیاورم. و بارها گفته ام که اولین و مسلم ترین حق هر آدمی، نام اوست. امیدوار بودم آن ها که برای اسمم می آیند، به خواندن علاقه مند شوند، سراغ وبلاگ های خوب پیوندهایم بروند، و لذت گشت زدن در این فضا را بچشند. حتی روزی خودشان شروع کنند به نوشتن.

بعد از گذشت این همه وقت در این وبلاگستان دوستان زیادی پیدا کردم. کسانی که گاهی تشویقم کردند، و گاهی نقص هایم را شمردند، و باعث شدند حتی اگر نوشته هایم آنقدرها بهتر نشد، خودم سعی کنم آدم بهتری بشوم... اما مدت هاست که صفحه ی نظرات تایید نشده ی وبلاگ من، بهره ی کوچکی از مهربانی و ادب دارد.

من هم انسانم. –به قول بعضی کامنت گذارها و به درست- من هم دخترم. هر انسانی، هر دختری از شنیدن یک حرفهایی بی نهایت می رنجد. هر کس که می خواهد باشد. و لطفاً باز پیش خودتان از دموکرات نبودنم نگویید. شنیدن حرفی که اساس منطقی ندارد، ربطی به انتقاد ندارد، و فقط نوعی تفریح کردن با احساسات دیگران است، فقط خندیدن به آنها یا فحش دادن به آنهاست، ربطی به دموکرات بودن ندارد. تازگی ها روزی نیست که به تایید نظرات پشت میزم بنشینم و با اشک از روی صندلی ام بلند نشوم.

درست است. همه ی آنهایی که امیدوار بودند با لغات و افکار زشتشان واکنشی در من بر انگیزند بدانند که موفق شدند. درست است. من هم گاهی ضعیفم و می رنجم و از مسخره شدن و بی انصافی شنیدن گریه ام می گیرد. خوش به حال شمایی که قدرتتان در تایپ کردن چند حرف زشت است، آن هم پشت مانیتورهایتان، بی نام و بی نشان. حرف هایی که اگر یک نفر بی نام و نشان به خواهرتان بگوید، غرور و غیرت ایرانی تان نمی گذارد شب ها چشم روی هم بگذارید.

از این به بعد در این وبلاگ نظرخواهی نخواهیم داشت. این دختر مغرور و بد اخلاق و خودشیفته دیگر هم رنگ جماعت بودن را نمی خواهد. طاقت ندارد به اسم حق دیگران، دائم ناحق بشنود. متاسف است که به قیمت بدیِ عده ی کمی، باید جلوی آزادیِ این همه نظر دلسوزانه و منتقد و کارگشا را بگیرد و در را به روی آن ها هم ببندد. نویسنده ی وبلاگ از این به بعد هم "درود بر سانسورچی" را بر خواهد داشت و هم باکس کامنت را. اما همیشه برای چند صد خواننده ی مهربان "اسپات لایت" خواهد نوشت. هر روز ساعت ها با خواندن وبلاگ های دیگران کیف خواهد کرد، و خودش دانه به دانه سراغ کسانی که به چشم رفیق نوشته هایش را خواندند خواهد رفت، و نظر عزیزشان را درباره ی نوشته هایش خواهد پرسید.

مطمئن باشید خودم را از شنیدن حرف های آن ها محروم نخواهم کرد.

این را هم بگویم که بعد از این همه گله، جای یک تشکر اساسی خالی است؛ از همان چند صد نفر، همان گروه بزرگ بی کینه و فهیم: بدون شما (شمایی که بی صدا می آیید و می خوانید و می روید، یا شمایی که همیشه در روند حرکت بلاگ سهیم بودید، یا شمایی که اینجا را دوست داشتید، یا شمایی که غُرهای به جا می زدید)... بدون شما، لذتی هم که من از وبلاگ نویسی بردم وجود نمی داشت. بدون شما نمی توانستم هربار که ایده ای برای نوشتن دارم، این همه شوق را تجربه کنم. بدون شما، تجربه ی تأسیس اسپات لایت هرگز به یکی از زیباترین تجربه های زندگی من تبدیل نمی شد. بدون شما خیلی چیزها بی معنی اند... بدون شما خیلی اتفاق ها نمی افتد... ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 18:47  توسط ترانه علیدوستی 

 

دلم می خواهد فیلم را از روی تصویر بزنم جلو. نه این فیلمی که دارم از روی مانیتور می بینم و مستند است و واقعی است؛ یک جور مصاحبه است با زنی مجرم. بلکه آن فیلم خیالیِ داستانی، که شخصیت های اصلی اش من و تو ایم. همان فیلمی که در آن باید پا به سفری پر مخاطره بگذارم. سفری که به حل کردن جدول کلمات متقاطع می ماند؛ سؤال های زیادی را باید جواب داد تا اسم رمزی که آخرش در می آید نام تو باشد، و این که به کجا رسیدی آخر.

زن مجرم مثل باقی مجرمانی که جلوی دوربین اظهار پشیمانی می کنند نبود. نه که احساساتی نشود، یا پشیمان نباشد. اما مثل آن ها که من تا به حال دیده ام نبود. خودش را نزده بود به کوچه ی  علی چپ، یا تحول، یا موش مردگی. چشم هاش هم خیلی قشنگ تر از آنی بودند که فکر می کردم. می گفت نمی توان همه ی تقصیرها را گردن من انداخت. می گفت خیال می کنید خود من کم برای مُرده های مردم، برای کسانی که اصلاً نمی شناختم گریه کرده ام؟ می گفت اصلاً من بد، من پست ترین آدم، حکمم را هم که داده اند، فقط می خواهم توی دلشان ببخشندم. کسی دلگیر نباشد. می گفت من هم خسته شدم، یا بکشید یا ولم کنید. می گفت مگر نه این که شما خوبید، شما والا هستید؟ خوب به من هم یاد بدهید خوب باشم... می گفت من اشتباه کردم، اشتباه کردم پا گذاشتم توی زندگی شما، اما باز شما همدیگر را دارید. می گفت فکر کرده اید خیلی برایم مهم است رضایت بدهید من را زنده بگذارند؟ هیچ چیز در این دنیا نمانده که دلم بخواهد چشم بهش بیندازم. بیرون یک نفر نیست منتظر آزادیم باشد. فکر کردید همان قبل از این اتفاقات چه خبر بود؟ همان موقع هم زندگی ام به انتظار گذشت.

می گفت یک لحظه با خودشان فکر کنند جای خودشان نیستند، جای خدا نشسته اند.

کسی که باهاش مصاحبه کرده بود می گفت:" خودمان را کشتیم توی دهانش بگذاریم که بگو من را ببخشید... نمی گفت."

 دلم می خواهد فیلم را بزنم جلو. نه این فیلمی که از مانیتور پخش شد. فیلم من و تو. بی قرارم اما نمی توانم یک باره برسم به آخرش. می خواهم روی دور تند و از روی تصویر برود جلو، که وقتی می رسد به آن آخر، به آن صحنه ای که من با لباس رزم زرد و شمشیر عالم کُشم می رسم بالای سرت تا حسابم را باهات تسویه کنم، بوی گس و تلخ راه درازی که آمده ام را یادم نرفته باشد.

بکشم ات؟ که چی بشود. مگر من می توانم تو را بکشم؟ درست که عمریست رؤیای آن زن جنگجو را میبینم که شمشیر را از یک طرف می برد بالای سرش، از کمر خم می شد عقب، در جا چرخی می زد انگار که می رقصد، و ده ها دشمن سیاه پوشِ بد دل را نثار خاک می کرد. اما نه من چنان لباسی به تن دارم و نه چنان شمشیری به دست، نه دشمنانی که بلای جان برایم خریده باشند و بشود خونشان را ریخت. خوب که فکر می کنم می بینم همان زن جنگجو هم آخرش، وقتی رسید به آدم اصل کاری، بی شمشیر باهاش معامله کرد. با لباسِ خانه.

خودم را می بینم در صحنه ی آخر، ایستاده بالای سرت... بی شمشیر و بی ادعا. یادت هست داستان مرغ آمین را؟ نه عزیز؛ آن ضعیفه ای نیستم که هر جا از زور کم می آورد، ایمان فراموش شده اش را عَلَم می کند و پشت آن قایم می شود و حواله ات می دهد به تقدیر. نفرین هم نمی کنم چون نه با افاضاتم جور در می آید نه با دوست داشتنِ تو. آه ام را کشیده ام ولی. ناغافل. ناخودآگاه. ناخواسته.

بابت یک جمله، که قرارمان بود و قول تو بود که هیچوقت و هیچ کجا نگویی. فاصله ی وفا و خیانت در درام ما، فوقش سه کلمه. لحظه ای که از دلم گذشت در ازای هر بار گفتن آن سه کلمه، حرفی بشنوی که این طور بسوزاندت، در حد بی خوابیِ یک شب تا صبح فقط، خودم از آهی که نفهمیدم و پشت ات روان شد لرزیدم.

زن مجرم توی مانیتور چانه اش می لرزید و غرور نادرش نمی خواست اشک اش پایین بیاید. می گفت من هم سنی نداشتم، دلم رفته بود. نمی گفت اشتباهم این بود که رفتم دنبال آن مرد. می گفت اشتباه کردم چون دیر بود، چند سالی دیر بود.

جنگجویی که دلم می خواست باشم را یادت هست، که سفر دور و درازش را با محبوب کُشیِ محتومش به پایان رسانده بود و کف حمام خوابیده بود و گریه می کرد؟ گریه می کرد در سوگ یاری که یارای بخشیدنش را نداشت.

این هم یک جورش است لابد. یک جور جنایت، ندامت. از این می سوزم که به تلافی، آه کشیدم و نفهمیدم و مرغ آمین پرید. از این می سوزم که نمی توانم تنها خودم را ملامت کنم و باید بگویم همه ی تقصیرها به گردن من نیست. از این می سوزم که آه کشیدنم نشانه ی ناتوانی عظیم ام بود در چیزی که به آن معتقدم: گذشتن.

می دانم که می دانی که می گیردت. در بی خوابی های آن شب تا صبحی که به مجازات پهلو به پهلو می شوی، یک لحظه فکر کن جای خودت نیستی، یک لحظه خودت را جای خدا بگذار... و من را ببخش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:52  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

سلام

"نیاگارا" عنوان داستان کوتاهی است که بیش از یک سال پیش نوشته شده. بعد از مدت ها خواندم اش و هر چند که همیشه این حجم داستان به نظرم برای وبلاگ طولانی بود، اما دوست داشتم اینجا با شما قسمت اش کنم، ممنون که با نظرهایتان کمک ام می کنید.

امیدوارم موافق باشید که به روال سابق بلاگ برگردیم. نه چون بی واکنش و خنثی هستیم -که نیستیم-، بلکه چون تمرین می کنیم در کنار بحران ها و واکنش ها زندگی کنیم و از عهده برآییم.

از این که مثل گذشته، جز با موضوع پست نظر نمی گذارید متشکرم. برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 1:41  توسط ترانه علیدوستی  | 


Every day create your history
Every path you take you're leaving your legacy
Every soldier dies in his glory
Every legend tells of conquest and liberty
Every day create your history
Every page you turn you're writing your legacy
Every hero dreams of chivalry
Every child should sing together in harmony

A soldier dies
A mother cries
The promised child shines in a baby's eyes
All nations sing

Let's harmonize all around the world

از ترانه ی History  - مایکل جکسون.

 


 شما که مدعی دموکراسی و حقوق برابر هستید، چطور گاهی نمی توانید به وبلاگ یک "دوست" (جایی که حکم مهمانان او را دارید) سر بزنید، بی این که با آمرانه ترین لحن به او بگویید چه بنویسد و چه ننویسد، کی حرف بزند و کی سکوت کند؟ چرا دیگران را فقط وقتی دوست دارید که توقعات شما را بر آورده می کنند؟ چرا لحظه ای فکر نمی کنیم این همه کشته ای که دادیم، برای دست یابی به ذره ای آزادی بیان، ذره ای حق انتخاب، و ذره ای درک متقابل بود؟
+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 23:24  توسط ترانه علیدوستی  | 

سلام به همه ی شما که با وجود این همه اختلال در خطوط اینترنتی، بارها به این صفحه سر می زنید. بی نهایت عذر می خواهم که تایید نظراتتان این همه طول می کشد. بعد از دو روز تازه حالا موفق شدم که بلاگفا را باز کنم.

واضح است که این روزها همگی عصبی و آزرده و نگران هستیم. وضع طوری نیست که بتوانیم طبق روال عادی روزگارمان رفتار کنیم و لحظه به لحظه سایه ی سنگین اتفاقات این چند روز را احساس می کنیم. و این وبلاگ که همیشه سعی داشته به دور از حواشی روز راه خودش را برود، ناگزیر حالا متاثر از جو موجود است.

باکس نظر خواهی باز می ماند. بلکه بتواند بخش کوچکی از واکنش ها را بازتاب دهد. اما صبوری شما هم شرط است... بابت فلیترینگ و سرعت پایین اینترنت و ناتوانی من در تایید کردن مدام نظرها. تنها و تنها یک خواهش دارم: حق خواهی و درد دل و خبر رسانی تان به دور از توهین باشد. اگر دلمان نمی خواهد با تعصب و خشونت با ما رفتار شود، اول از خودمان شروع کنیم و حرمت مخالفمان را نگه داریم.

از ته دل، خواهرانه همه ی هم سن و سالانم را دعا می کنم، نگران شان هستم، و برایشان آرزوی عدالت، حق، و شادی دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 16:33  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

فکرهایم را کرده ام. تا آن جا که می شد در تصمیمی تعلل و  شک به خرج داد، قضاوتم را عقب انداختم. حرف همه را شنیدم و می شنوم. چه آنهایی که سن و سال بیشتری دارند و دهه ی نخست انقلاب را از نزدیک لمس کرده اند، چه آنهایی که در حال حاضر صاحب تحلیل های قوی برای بررسی وضع موجود هستند.  مخالف ها و موافق ها، و دلایلشان. در نهایت خوب فهمیده ام که "همه ی حقیقت نزد هیچ کس نیست"، هرگز نمی توانم بفهمم اتیکت "صلاحیت محض" را به سینه ی چه کسی با خیال راحت می توان سنجاق کرد. و  باید بدانم طرف هر کس که باشی، اما و اگر در آن زیاد هم اگر نباشد، وجود دارد.

فهمیدم نمی توانم ادعا کنم که میزان تسلطم بر مسائل روز کشور، بیش از ظرفیت سن و سالم، تحصیلاتم، تجربه ام و دیده ها و شنیده هایم است. در نتیجه هر قدر هم که بپرسم و بشنوم و باور کنم، آنچه من را به رأی خودم مطمئن می کند دریافت های ساده ی درک خودم است از چیز هایی که به چشم می بینم.

فهمیده ام که هر چهار نامزد ریاست جمهوری هم اینها را می دانند، و تلاش و تبلیغشان هم بر همین اساس استوار است؛ لحظه هایی که ملت به راحتی فراموش می کنند، لحظه هایی که ملت بی جهت احساساتی می شوند، لحظه هایی که کسی موفق می شود تاثیر درستی بگذارد و به هدف بزند تا از نعمت بی نظیر "اعتماد" بهره مند شود.

فهمیدم که اکثریت، علیرغم آن چه  به نظر خودش می آید، بیش از این که از روی آمار و ارقام تصمیم بگیرد، "انسان اش آرزوست". از جمله خود من، که با قبول کردن چیزهایی که در این چند سطر آمد، پذیرفته ام که "اگر قرار بود واضح و مبرهن باشد که ایده آل چیست، دنیا الان بهشت بود." و بهشت نبودن دنیا این نکته را اثبات می کند که بهتر است بنده سنگ بزرگ را بی خیال شوم، امکانات را بسنجم، و دلایل خودم را داشته باشم و بدانم گاهی ساده ترین دلیل درست ترین دلیل است.

من به مهندس میر حسین موسوی رای می دهم. به دلیل مهارتش در تشخیص دادن زمان سکوت، و زمان صحبت. به دلیل روانشانسی درست موقعیت، هنگامی که مجبوری با مردی به مناظره بنشینی که منطق اش فرسنگ ها از منطق رایج "گفتگو" در مدنیت امروزی فاصله دارد. به او رأی می دهم چون توان این را دارد که خشم اش را، خنده اش را، فوران لحظه ای احساسات اش را مدیریت کند تا هنگامی که شروع به صحبت می کند جملاتش صداهایی بی معنی نباشند که از حفره ی سیاه ساده انگاری بیرون می ریزند.

به او رای می دهم چون اوتوریته و اتکا به نفس در سکوت اش هم هست، نه فقط  وقت فریاد زدن در میکروفون برای تهییج مردمی که مثل مربی کودکستان با آنها برخورد می کنیم.

به او رای می دهم چون من را یاد پدر ژپتو می اندازد، پیرمردی که "انفعال"اش را هم، به تلاش های شبانه روزی مردی ترجیح می دهم، که آن قدر به بچه ها شکلات و شیرینی می داد تا تبدیل به خر شوند.

به میر حسین موسوی رای می دهم،  نه به خاطر حامیان اش، که به خاطر توسل نکردن بیش از حد نیاز به حامیانش. به او رای می دهم چون دوست داران اش اکثراً "داوطلب" دوست داشتن او هستند، نه موظف به پشتیبانی اش.

به میرحسین موسوی رای می دهم، چون کسی را دوست دارم که جنگ و قوانین اش را بلد است اما کنار می نشیند، نه کسی که از رعایت قوانین ساده ی یک مناظره عاجز است و برای جهان رجز می خواند.

به او رای می دهم، به قول توکا: نه چون معمار و نقاش و هنرمند است، بلکه چون دلش خواسته معمار و نقاش و هنرمند باشد.

در کشوری که پدربزرگ مرحوم من در جوانی، خجالت می کشید در خیابان های شیراز دوش به دوش مادربزرگ باردارم راه برود، من به مردی که جلوی دوربین های عکاسی با افتخار دست همسرش را می گیرد رأی می دهم... هر قدر هم که انگ فریفته شدن بهم بخورد.

در وانفسایی که مقاله ها و شعارها و جوزدگی های عمومی آدم را دلزده می کند، و در وضعیتی که خود من واقعاً کمترین لذت را از نوشتن در مورد انتخابات می برم (چند نفر در کامنت ها انتقاد کردند که محافظه کارم، و شاید راست می گویند) ، مردی آمد، که  منِ بی اطلاع ِ محافظه کارِ بی حافظه ای که تمام تلاشم در ناخود آگاه، گارد گرفتن در برابر امواج سبز و آبی و قرمز بود را به نوشتن این یادداشت واداشت و از خودم غافلگیرم کرد. و شاید دلیل امیدی که خود من به یک باره حس کردم، همین غافلگیری با ارزش باشد. پس به میرحسین موسوی رای می دهم، چون حس کردم حیف از چهار سالی که گذشت، و باعث شد  که امروز  "امید" آن عنصر جدید و ناشناخته ای باشد که ما را غافلگیر می کند.

جناب مهندس موسوی، امیدوارم به همین خوبی باشید، امیدورام بهتر از این ها باشید، امیدوارم ناچاری ما در دوست داشتن شما، ما و شما را در کنار هم سر بلند کند، امیدوارم رأی بیاورید، امیدوارم توان پدری کردن برای ما را داشته باشید... و بزرگ ترین آرزویی که می توانم بدرقه ی راهتان کنم این است که خداوند "اعتماد" این مردم را شامل حالتان کند.

 

 

پی نوشت: دوستان مهربانی که به خاطر اختلاف نظری که با هم داریم خودتان را محق به فحش دادن و توهین کردن می دانید، کلامی که شما به کار می برید معرف نگرشی است که از آن حمایت می کنید، پس این شکل از هواداری ارزش تجدید نظر کردن را دارد. ضمن این که بنده فحش ها را می خورم، اما شرمنده ام که نمی توانم با بی احترامی به خواننده های اینجا عمومی شان کنم.

*از عموهایت- احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 23:4  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

باز هم شهر شلوغ است. در خیابان های اصلی و پر رفت و آمد، گُله به گُله ازدحام ملت را می بینی جلوی ستادهای انتخاباتی کاندیدای محبوبشان. هر چراغانیِ تازه، نشانه ی راه بندان است، و ماشین های پر سرنشینی که با پرچم و بوق و تراکت و فلاشرهای روشن می پیچند جلوی هم، شکایتی از هیاهو ندارند. جا به جا تصویر صورت های خندان، جدی، متفکر و پر شکوه کاندیدا ها را می بینی؛ چشم هایی که از بالای تیرهای چراغ برق، آویزان از ایوان خانه ها، از پشت شیشه های ماشین ها، یا لای درخت های میدان های شهر، مردم را دید می زنند، و این آشوب دوست داشتنی را.

ما، -کولی های جدول نشین نیمه شب- طبق معمول خودمان را از سر راه کنار کشیده ایم. پس کوچه ای پیدا کرده ایم تا مزاحم دخترها و پسرهایی که تا کمر از ماشین ها بیرون آمده اند و جیغ می کشند نباشیم. منتظریم کاروان رد شود و کارمان را از سر بگیریم.

یاسر، همکار جوان و دوست داشتنی گروه، که مسئولیت پذیرایی را بر عهده دارد، مشغول بساط چایش است. دو تا کلمن دارد که یک کیسه پر از لیوان یک بار مصرف از آن آویزان است، و دو کتری بزرگ که می گذاردشان روی هم تا وقت آب جوش درست کردن در مصرف وقت و انرژی صرفه جویی کند. روی یکی از کلمن ها هم یک جعبه دستمال کاغذی می گذارد و یک ردیف لیوان کاغذی می چیند کنارش. اگر برای آب خوردن دستت برود سمت لیوان کاغذی ها، تذکر می دهد که آن ها مخصوص چای هستند و پلاستیکی ها برای آب. تمام روز چشم اش مواظب تک تک بچه های گروه است و برای هر کس که بیش از نیم ساعت تنها بنشیند و فکرش مشغول باشد، یک نسکافه ی اختصاصی نطلبیده می آورد. هر بار چشم ات به او بی افتد سلام می کند و می خندد. و کسی را بین افراد گروه نمی شناسم که عاشق او نباشد.

بحث شیرین رای دادن است. و آخرین صحبت های کاندیدا ها، و فیلتر شدن فیس بوک، و یادداشت های انتخاباتی این و آن، و همه ی آن چیزهایی که این جور وقت ها بحث شان هست.

یاسر با قوری و لیوان هایش از راه می رسد. درست در لحظه ای که بحث ما با یک خنده ی جمعی تمام شده. یکی از او می پرسد که به چه کسی رای می دهد و او جواب می دهد:" احمدی نژاد".

حیرت جمعی، به همراه صدای "ایشش" و "فش" و "فوش" سایرین بالا می گیرد. یاسر هم با همان نیش همیشه باز در دفاع از خودش هی می پرسد :"خوب مگه چیه؟؟" و دیگران به فش و فوش ادامه می دهند و او باز می گوید اگر بنا به رای دادن باشد او فقط و فقط به احمدی نژاد رای می دهد. همین جاست که جمله ی طلایی یکی از همکاران روشنفکرم را می شنوم:

" تو غلط کردی."

با تعجب نگاهی به او می کنم و نگاهی به یاسر (که ببینم به دل گرفته یا نه) و می بینم که او هنوز لبخند می زند. می پرسم:"چرا به احمدی نژاد رای می دی؟"

می خندد و می گوید:" خانم علیدوستی شما چیکار دارید اصلاً؟ اصلاً ما یه چیزی گفتیم حالا. چرا شما گیر می دید؟"

می گویم:" گیر نمی دم یاسر جان. واقعاً می خوام بدونم چرا رای ات احمدی نژاده. دارم سوال می کنم."
"چه می دونم... از همه شون با وجود تره."

"از چه لحاظ؟"

یاسر زیر چشمی نگاهی به همکارمان می اندازد. انگار که وضعیت را سبک و سنگین می کند تا ببیند به خودش حق این اظهار نظر را می دهد یا نه. بعد می آید روبروی من می ایستد تا تعداد کمتری حرف هایش را بشنوند:" اولاً که هیشکی مثل اون نتونسته تو روی این آمریکاییای پر رو وایسه... دوماً که لا اقل تنها کسی بوده که قابل دونسته و تا شهر ما –الیگودرز- اومده."

می گویم:" خب، تو فکر می کنی هر کی بیاد شهر شما، اون رئیس جمهور بهتریه؟"

"من نمی دونم... ولی حد اقلش اینه که جواب امریکا رو خوب داد."

"کِی؟"

"کلاً."

از او می پرسم که تمام حرف های رئیس جمهور را گوش داده یا نه، و اگر که گوش داده، درباره ی اتفاقاتی که در ازای آن ها افتاده خبر دارد یا نه. چیزی از تحریم شنیده؟ یا این که در این چهار سال گوجه فرنگی های همه ی کشور گران شد، به جز میوه فروشی سر کوچه ی آقای رئیس جمهور؟ می گوید که او از این چیزها سر در نمی آورد، و وقت این را ندارد که به مسائل سیاسی بپردازد. به او می گویم که خود من هم از این چیزها سر در نمی آورم، حتی اگر وقت داشته باشم. اما فلان چیز و بهمان حرف را همه می دانند... کافی است یک گوشی موبایل در جیب ات باشد تا قبل از اخبار ساعت نه، خبردار شوی که اولین توریست فضایی یک زن ایرانی بوده.

می پرسد:" اصلاً خود شما به کی رای می دی؟"

می گویم:" نمی دونم یاسر جان."

"پس چی؟!"

" من هم نمی دونم. بین دو نفر مردد ام. دارم فکر می کنم."

نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کند. همکار خوش اخلاقم باز به زبان می آید:" بیخود. همه تون می آین می ریم رای می دیم به {...}."

سکوت کوتاهی می شود. یاسر سرش را گرم قوری اش می کند، و بالاخره می گوید:" من اصلاً رای نمی دم آقاجان."

"چراااااااا؟؟"

"من اصلاً وقت ندارم خانم علیدوستی. شوخی کردم اصلاً. من که اون روز خوابم. خوبه؟"

"یاسر جان ما که نگفتیم به کسی که می خوای، رای نده. می گیم خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی؟ خیلی بده که رای ندی. خیلی اشتباهه."

یکی رد می شود و می گوید فرقی هم نمی کند، چون ما همه بازیچه هستیم و فقط دلمان خوش است و از این حرف ها... بله...

همکارِ دموکرات و خوش برخوردم باز می گوید:" می کشمتون. پدرتونو در می آرم. همین که گفتم. با شمام هستم آقا  یاسر. یا به {...} رای می دی یا دیگه کاری با کارت ندارم. فهمیدی؟ تو الان نمی فهمی. بچه ای. فردا که بیچاره بشیم تقصیر آدمای مثل توئه. پس حرف گوش می دی و هر چی بزرگترت گفت می گی چشم". و از جایش بلند می شود و می رود.

احساس می کنم گوش هایم داغ شده. عصبانی ام. نمی فهمم که چرا بعضی از آن ها که ادعای "اصلاح طلبی" دارند، در مواجهه با مخالفانشان برخوردی می کنند که صدبار متعصبانه تر از برخورد نمونه های اصولگراست. نمی فهمم که این شکل طرفداری از دموکراسی، کجایش طرفداری از دموکراسی است؟ نمی فهمم در روزگاری که –همین-  حکومت از پانزده سالگی به من حق رای داده (یعنی من را به عنوان یک شهروند آن قدر بالغ دانسته که بتوانم "نظری" در قبال انتخابات داشته باشم، بتوانم بنا بر تفکر خودم کسی را به کس دیگری "ترجیح" بدهم)، چرا دائم باید نگران قضاوت و برخورد کسانی باشم که معلوم نیست بنا به کدام مدرک امر بهشان مشتبه شده که داناتر از من اند؟

و این که کلاً گاهی نمی دانم "این"ها با "آن"ها چه فرقی دارند.

یاسر با بساط چای اش ور می رود. به او می گویم:"یه چای دیگه به من می دی؟" این طور که می شناسم اش، چای خواستن از او حکم یک جور دلجویی از او را دارد. شارژ می شود و با چای می آید. می گویم:" اینا را ول کن، به هر کی دوست داشتی رای بده. فقط فکر کن و رای بده. من هم وقتی تصمیم ام رو گرفتم به تو می گم."

نخودی می خندد و می گوید:"باشه" و می دود می رود دنبال کاری.

چشم می اندازم به خیابان. به هم سن و سالهای خوشحال و سرحال ام که تراکت به دست دنبال ماشین ها می دوند. که دنبال هم می گذارند و بلند بلند می خندند و برای ما دست تکان می دهند. کیف می کنم. دلم می خواست در این کشور، هر روز انتخابات بود.

چای ام را می خورم و چهار کاندیدا، از لای درخت های میدان سبز پیش رویم، یواشکی نگاهمان می کنند، از هم چشم می دزدند و، شاید، زیر لب نچ نچ می کنند.

 

 پی نوشت: به فاصله ی بیست و چهار ساعت بعد، سر میز شام، یاسر با شالی سبز رنگ و پلاکاردی به دست دوان دوان از در می آید تو. می گوید:" خانم علیدوستی، خانم علیدوستی... فقط میرحسین!"

می خندم و می گویم:"باور کن سریع ترین مسیری که می شد برای تبدیل شدن از یک اصولگرا به یک اصلاح طلب را طی کرد، تو طی کردی یاسر!"

می گوید:" حالا خوب شد خانم علیدوستی؟ دیگه حله؟؟"

می گویم:" گفتم که، نمی دونم یاسر... باور کن نمی دونم."

 

*عنوان از ترانه ی "به یاد تهران" ویگن

لینک: از وبلاگ "پوتشکا" در همین رابطه

لینک: "به این دلایل به کروبی رای می دهم", از وبلاگ "پایین"

لینک:"چرا به موسوی رای می دهیم؟"- رضا بهشتی معز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 18:29  توسط ترانه علیدوستی  | 

می خواهم بنویسم.

از این که موسیقی شاد و پر از ضرب و طرب، دیوارها را می لرزاند. و تک و توک نورهای این جشن شلوغ یا شاید خلوت، توی نگاه من کش می آیند. از تو که بر می خیزی و می ایستی، سایه ی بلند قامتی می شوی که شعاع زرد و بی رمق چراغی که پیدا نیست حریفش نمی شود، برای لحظه ای –فقط لحظه ای- گوش می دهی به ریتم این هیاهوی سبکسر و شاد، سرت را تا آن جا که می شود بالا می گیری، نمی بینم اما می دانم که چشم ها را می بندی، و حرکت ریز شانه های معصومت رقصی می شود، نرم و راحت و جاری.

می خواهم بنویسم... آن لحظه ای را که - نمی بینم اما-  می دانم چهره ات از تخیلی که پشت چشم های بسته ات برایش می رقصی باز می شود، همان طور که می خوانی و می رقصی لبخند می زنی. می خواهم از آن لحظه ای بنویسم که آدم با نگاه کردن به تو، چه جنگی با خودش دارد، برای تجسم آن چه تو با چشمان بسته می بینی، و به این زیبایی برایش می خندی.

می خواهم بنویسم که این روزها، هر نوایی که می شنوم چشمانم را پر می کند از آن نورهای بی رمقی که بر سر نوازش سایه ی بلند بالا و رقصانت از هم پیشی می گرفتند. نورهای بی رمقی که تا راهشان را پیدا کنند و به نگاه من برسند، هزار هزار تصویر ماندنی از پایکوبی تو ساخته بودند.

می خواهم بنویسم که در ساعت های شلوغ و گذرا و یخ زده ی این روزمرگی، دوای من شکل گرفتن گاه گاه نقش شاد بودن توست.

 می خواهم چیزی بنویسم که گویای ترانه ای که یک باره تنم را پر می کند باشد.

می خواهم بنویسم اما... هر چه تلاش می کنم، نمی توانم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 2:7  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

رویش نوشته برای شستن لباس ها با دست، یک پیمانه از نرم کننده را با ده لیتر آب مخلوط کرده، بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی خشک نمایید.

یادت هست در فیلمی، خانم مسنی لباس های باران زده ی محبوبش را اتو می کشید تا راهی اش کند، تا محبوبش وقت رفتن سردش نباشد؟ یادت هست که تا آخر هم سکوتش را نشکست؟ حرف دلش را به طرف نگفت هیچ وقت؟ پشتش را کرد به پسر جوان. لباس هایش را اتو کشید تا خشک شوند و یواشکی شاید، بغضش ترکید.

پیرهن ات بوی تو را نمی داد. دردِ چلاندنِ آبِ یخ و اسانس مصنوعی خوش بو از آن با انگشت های زخمی، نمی دانم چه فایده ای داشت. حجم خیس و سرد و سنگینی که افتاده گوشه ی لگن پلاستیکی. هم وزن جگر خام.

شاید بنا بود خیساندن آن با آب سرد و مایع نرم کننده، چنگ زدن به آن، چلاندنش بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی دوباره، بوسیدن آنجا که جای گردن است و آنجا که جای شانه، صاف و مرتب پهن کردنش روی بند... محبتی باشد که دیگر نمی توان به خودت کرد. کاری که پنهان کند این ناتوانی را. حواس را پرت کند از سیاهچال های عمیق دلتنگی. یک طوری پر کند این سکوت را.

کاش که سردت نباشد، بلند بالای غایبم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:25  توسط ترانه علیدوستی